تبلیغات
سفر تندرستی من؛ سبک زندگی بهتر و پایدار
سفر تندرستی من؛ سبک زندگی بهتر و پایدار

کسی اینجا هست؟؟؟ یوو هوو؟؟

پنجشنبه 13 مهر 1396

نویسنده: بهسا |

خب می دونم قرار بود دیگه ننویسم ولی الان واقعا دلم خواست که پست بذارم هرچند میدونم کسی نمی خونه!!تو یه موقعیت خاص قرار گرفتم.... ماشینم جوش آورد و آب هم توی ماشین نبود! اونم توی اتوبان.کنار گرفتم و چراغ فلشر رو زدم بازم ملت چپ و راست بوق میزدن!انگار که من بخاطر فان و سرگرمی کنار اتوبان ایستادم!!!ماشین ها جوری از کنارم رد می شدند که جرات نمیکردم در رو باز کنم! یه لحظه نتونستم فکر کنم چکار باید بکنم و زنگ زدم به عموم و گفتم عمو ماشینم جوش آورده! اونم بنده خدا در مسیر باغ و خارج از شهر بود برای آخر هفته گفت دور میزنم و برمیگردم!!

حالا از اون اصرار و از من انکار که نه نمیشه! تا بهش نگفتم اگر برگردی دیگه هر اتفاقی هم بیفته بهت نمیگم راضی نشد... یه لحظه به خودم اومدم و گفتم آخه دختر توکی منتظر بقیه موندی که بیان کمکت کنن؟؟ فکرمو جمع کردم...دقیقا میدونستم که یا نباید خاموشش میکردم و یا باید صبرکنم خنک بشه و توش آب بریزم، اما جای بدی که بودم و رعایت نکردن راننده های دیگه و صدایی که از طرف موتور اومد یه لحظه هولم کرد، و چون تو اتوبان هم بودم اطرافم هیچ مغازه ای نبود که بخوام برم آب بگیرم... باخودم گفتم خب چکاریه حتما اینهمه آدم یکی آب داره تو ماشینش دیگه! جرات نمیکردم پیاده بشم و شیشه رو دادم پایین و به مدد ترافیکی که ایجاد شد به ماشین کناری که رد شد یهو گفتم ببخشید و اونا هم که دوتا مرد جوون بودن وایسادن جلوتر و براشون تعریف کردم و پرسیدم آب دارند تو ماشین یانه، جالبه که تعمیرکار بودن!! آب ریختن تو ماشین و یکم چکش کردن و یه احتمالاتی هم که میدادن از عیب ماشین گفتن و کارت تعمیرگاهشونم دادن، مسیرم همش 10 دقیقه تا خونه فاصله داشت ولی دوباره وسط راه دیدم آمپر داره میره بالا اومدم جلو یه سوپر مارکت ایستادم و آب گرفتم و صبر کردم خنک بشه(میدنم میشه وقتی روشنه هم در رادیات رو باز کرد اما من واقعا از اون پاشیدن آب میترسم که بریزه توصورتم)... والان هم که دارم می نویسم هم دیگه خنک شده و باید آب بریزم و زود حرکت کنم.... تو این مدتی که منتظرم هوس کردم بیام اینجا و پست بگذارم.عموجانم دوباره زنگ زد الان!

پ.ن: یه زمانای معدودی هم هست مثل الان که گوشی خیلی خوب و سرگرم کننده هست...بدون عذاب وجدان به قول مامانا سرتو می کنی تو گوشی:)

پ.ن 2: تازه اینترنت کم سرعت گوشی هم خوبه این وقتا چون اگر پرسرعت بود من احتمالا اینستامو چک می کردم نه وبلاگمو!

نظرات() 

سفر یه شعره سفر یه قصه ست..

سه شنبه 23 خرداد 1396

نویسنده: بهسا |

وارد فروشگاه شدم، سبد برداشتم و مشغول برداشتن چیزهایی که میخواستم بین قفسه ها شدم...صدای ربنا از بلندگو فروشگاه پخش شد و بعد از اون هم اذان مغرب..اولین روز ماه رمضان بود و من هم حس خوبی از شنیدن ربنا داشتم و هم غصه دار به خاطر اینکه نمی تونستم روزه بگیرم.. همون عصر رفته بودم دکتر.. برای سرماخوردگی شدیدی که بلافاصله بعد از رسیدنم به شیراز (یعنی یک هفته قبلش) خورده بودم... اصلا بهتر نمی شدم اگر تازه از مرخصی برنگشته بودم این سرماخوردگی قابلیت اینو داشت که سه چهار روز بمونم خونه و استراحت کنم اما برعکس از لحظه ورود به محل کارم یه عالمه کار و جلسه های طولانی شامل حالم شد و من با اون حال گیج و منگ و سرماخورده و صدایی که از ته چاه میومد تو جلسات شرکت می کردم و کارا رو تحویل می دادم.
یک هفته با دارو و جوشونده و بخور و سوپ گذشت و ذره ای بهتر نشدم!(من واقعا از آمپول میترسم و برای همین همه راه ها به جز آمپول و استراحت که فرصتش دست نداد رو توی اون یک هفته رفتم که خوب بشم ولی جواب نداد)
به دکتر گفته بودم برام آمپول بنویسید که خوب بشم می خوام روزه بگیرم ، گفتم من خیلی از آمپول می ترسم الان خیلی جرات دادم به خودم که می گم بنویسید که بتونم روزه بگیرم، ولی گفت نمیشه و باید 10 روز حداقل!! آنتی بیوتیک قوی بخوری با مایعات زیاد چون گوش و گلوت حسابی عفونت داره و اگر سر تایم نخوری و یا کمتر بخوری بدنت عادت می کنه و دفه بعد باید بیشتر بخوری!!!
اینطوری شد که امسال تازه امروز تونستم روزه بگیرم!
واقعا دلم می خواست یه سفرنامه کامل از یک هفته ی رشت بنویسم ولی وقتی رسیدم که مریض شدم و نتونستم و بعدشم خب دیگه حس می کنی از دهن افتاده و باید همون موقع که گرمی و سرخوش از سفر بنویسی!
به جاش  چند تا مورد که تجربه این سفرم بود رو می نویسم:

+++ رشت قطعا شهر دوست داشتنی و زیبایی هست با مردمانی مهربون و شیرین! شیرین واقعا توصیف خوبیه به نظر من! آدمایی که اکثرا به دل می نشینند و مهربان هستند و معمولا دوست دارند که به تو کمک کنند.

+++ رشت در ذهن من تا همیشه با دوتا چیز باقی می مونه که این دوتا چیز بودن که باعث شدن این شهر نقش مهمی توی زندگی من بگیره...مورد اول دوری و دلتنگی و گاهی  هم غصه والبته تجربه های ارزشمند داره..... اما مورد دوم تا همیشه باعث میشه که لبخند بزنم با شنیدن اسمش، و  یادِ دوری نیوفتم! مورد دوم همه جوره شیرینی و عشق و مهربونیه و یه دوستی قطعا ارزشمند و  ماندگار... مورد دوم قطعا چیزی نیست به جز مگهان... دوستی که اینجا و دنیای مجازی به من هدیه داد و  هرگز فکر نمی کردم یک دوست مجازی برام حقیقی بشه و انقدر بودنش موهبت باشه.... هرگز فکر نمی کردم که وبلاگم چیزی بیشتر از دلنوشته های مجازی من و مخاطبان مجازیم باشه... ولی شد...خیلی خیلی  بیشتر شد.. اینجا دوستای زیادی بهم داد دوستایی که یه وقتایی فقط بودن اونا بهم ارامش می داد و خوشحالم می کرد  و خب مگی هم از دل این دوستای خوب وارزشمند من حقیقی شد. خداروشکر برای بودنتون! خداروشکر برای بودنت مگی ِمن!

+++ اگر گذرتون به گیلان میفته حتما حتما یک روز رو برای قلعه رودخان کنار بگذارید که اگر نبینید از دستتون رفته! گفتن  از روزی که ما رفتیم قلعه رودخان  خودش یه پست طولانی و جداگانه می طلبه، انقدر که خوش گذشت و خاطره های جالبی داشت! فقط این رو بگم که مطمئنم برای خودم هم کمتر ممکنه پیش بیاد که توی همچین هوایی دوباره بتونم برم! چه هوایی؟؟ بله می گم چه هوایی! هوای دلپذیر اردیبهشتی و شش ساعت بارون مداوم در جنگل و ترکیب مه و شبنم و طبیعت سرسبز!
صعود در چنین هوایی خیلی خاص و خاطره انگیز بود!
و البته با وجود تفاوت هاشون به شدت برای من یاداور قلعه بابک و جنگل های زیبای ارسباران بود که اون روز هم سال ها پیش خیلی خوش گذشت....

+++ اولین دیدار من و مگی در این سفر و توی رشت همون شب بعد از برگشت از قلعه رودخان بود!ساعت از 8 گذشته بود که برگشتیم به خونه و حیف بود که همدیگر رو نبینیم  چون شب قبلش هم امکانش پیش نیومده بود! این بود که تا مگی به من رسید ساعت شد حدود 11 شب! (و امان از ترافیک رشت که همزمانی ایام انتخابات هم تشدیدش کرده بود!)
 اما اصلا نگران نباشید!
شما به راحتی میتونید تا دیروقت ِ شب، شهر رشت و زنده و بیدار ببینید و امنیت کامل داشته باشید و قطعا همیشه کافه خوبی وجود داره که بتونید برید و بنشینید. و خب به نظر من رشت شبهای زیباتری داره ... گرچه روزهاش هم زیباست.
و اصلا مگه میشه با مگی و خواهر مهربونش باشی و بهت خوش نگذره؟! خواهرای خوبی که با وجود مشغله های کاری که داشتن ما رو حسابی شرمنده کردن و لحظه های قشنگی برامون ساختن  خصوصا عصری که رفتیم سد خاکی! 
و چی میشه گفت وقتی میبینی انقدر محبت دارن که میخوان هرطور شده در تایم بودن من کارگاه بذارن که منم بتونم توش شرکت کنم! واقعا ممنونم به خاطر همه چیز دوستای زیبای رشتی خودم!

+++ خب مگه میشه از رشت حرف زد و از غذا حرف نزد؟ اصلا این مساله خیلی خیلی نقش پررنگی داره در زندگی روزمره مردم رشت! البته که غذا نقش مهمی تو زندگی همه داره ولی واقعا باید برق چشمای یک رشتی رو ببینید وقتی از خوراکی جات حرف می زنه! 
از هرچی که بگذرند از غذا و مخلفاتش نمی گذرند! تنوع زیاد و طعم های خاص  و متفاوت ( که تو این زمینه یه رقیب جدی برای شیراز خودمون محسوب میشه:دی) و البته در هر ساعت از شبانه روز! این علاقه رو ثابت می کنه!
و با کمال احترام به کباب ترش و میرزاقاسمی و سایر غذاهای رشتی که من تا حالا خوردم(همه رو نخوردم که) فیوریت من تا این لحظه قطعا " کال کباب" هست!
گرچه طعم سیر و بادمجان کبابی و بافت سنگینش باعث میشه زیاد نشه خورد ولی فوق العاده بود و من خیلی دوستش داشتم!  (آیکون شیکموویی که الان داره طعم کال کبابو تصور می کنه! )
رستوران شورکولی قطعا انتخاب خوبیه برای تجربه یک غذا ی خوشمزه و محیط زیبا!
و پیشنهاد دومم اینه که بستنی خوشمزه و سالم بونیتو رو حتما امتحان کنید.

+++ درکل این چهارمین سفر من به رشت بود  و یکی از زیباترین سفرها درکنار خانواده و دوستای خوب رشتیم.
گرچه تا برگشتم این سرماخوردگی حسابی از دلم درآورد! نگران بودیم چیز دیگه ای خوشی سفر رو در برگشت به کاممون تلخ کنه که خداروشکر اون ختم به خیر شد.

+++ قطعا در مورد رشت خیلی بیشتر از این ها میشه نوشت و گفت که قلم و وقت من قاصره.. مثلا یادم رفت از بازار رشت بگم که چقدر دوستش دارم و لذت قدم زدن توی پیاده راه سبزه میدان و میدان شهرداری که تقریبا هر روز با مادرم هرکجا که می رفتیم آخرش به اونجا ختم می شد!
 و آها!! یکی دیگه! کبابای خیابونیش!! اینو وقت نشد که منم امتحان کنم ولی حتما باید دفه بعد امتحانش کنم:)

پی نوشت مهم: فکر می کنم این پست به عنوان پست آخر من در این وبلاگ مناسب باشد. مدتی هست که به فکر اینم که میادین وبلاگ نویسی رو به جوونا بسپرم و فقط خواننده باشم... حداقل برای مدتی... ولی اگر مجددا شروع به نوشتن کنم قطعا جای دیگری خواهد بود.
البته یک اتفاق یهویی و قشنگ افتاده که احتمالا باعث میشه این پست اخر نباشه و پست بعدی و احتمالا آخر رو از ان جای خاص براتون می نویسم.

نظرات() 

#حال_ناخوش

یکشنبه 31 اردیبهشت 1396

نویسنده: بهسا |

گفتنی زیاد دارم... از سفر ... از دوست... از خانواده و از طبیعت!
اما سرما خورده و مریضم
بلافاصله پس از برگشت از سفر اینطوری شدم!
بیشتر از 3 سال بود که سرما نخورده بودم! یعنی اینجوری سرما نخورده بودم..
بی حالی و استخوان درد و آبریزش بینی و گلو درد...خلاصه همه باهم!
بهتر بشم یکم میام دوباره

نظرات() 

اسکارلت مال کدوم دهه بود؟ شصت؟؟؟؟

چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396

نویسنده: بهسا |

     پست رمزدار قبلی طولانی شده بود! بخشی از آن را جداکردم و در قالب پست جدید آوردم:

 در پست قبلی گفتم از اسکارلت دهه شصت می گویم: راستش مختصر و مفید بگویم اصلا! دوستش نداشتم و کاملا با تصورم فرق می کرد و خب هرچه هم درموردش گوگل کرده بودم قبل از اجرا ننوشته بودند که خواندن مونولوگ هایی توسط افشاریان است در بین کنسرت رام! فکر می کردم وجهه تاتری اش بیشتر باشد تا موسیقی اش!
که ایکاش موسیقی اش اقلا با سلیقه من جور بود که حتی یک ذره هم نبود نه صدای کلفت و بی احساس رام را دوست داشتم نه این سبک موسیقی راک را! 

زمان موسیقی منتظر بودم تمام شود و به افشاریان برسد... افشاریان که می خواند دیگر بدتر! به جز چند جمله نغز و گاها زیبا، متن سراسر پر بود از پوچ گرایی و غم و حسرت و در ستایش سیگار! و البته حوصله سر بر!
واقعا اگر خانواده نبودند که خب برادرک قسمت راک ماجرا را دوست داشت دلم می خواست وسط اجرا از سالن بیرون بروم تا اقلا از هوای بهار و سکوت شب لذت ببرم. خاطره روزهای بی باران انتظارم را خیلی بالاتر برده بود!

نمی دانم... شاید هم اگر عید نبود(که اصلا انتخاب خوب و مفرحی برای عید نبود) و یا حال احوال این روزها و آن روزهایم بهتر بود(در پست نوروز به آن اشاره کردم) می توانستم راحت تر تحمل کنم و یا لذت ببرم!!
خیلی سعی کردم تمرکز کنم و با گوش دل گوش کنم و لذت ببرم خصوصا زمان خوانش افشاریان ولی نشد که نشد! دروغ نگویم شاید یک آهنگ رام را کم و بیش دوست داشتم.
بخش هایی از کلیپ هایی هم که روی اجراها پخش می شد روی پرده جالب بودند! همین!
رسما با خودم گفتم حیف 180 تومن پول بی زبان!!!
 البته من اصلا رام و نوع خواندنش را نمی شناختم و تنها با شناختم از افشاریان در خریدن بلیط معطل نکردم!
خلاصه که اصلا شب قشنگی را برای من حداقل! و در ایام نوروز رقم نزد! گویا بار دلم را سنگین تر کرد و برگرداندم، خداروشکر که قدم زدن بعدش با خواهر و برادرم بود که حالم را آرام کند.

 لازمه بگم شاید اگر کسی این سبک موسیقی و خواننده را دوست داشته باشد و یا اجراهای ابزورب را، بسیار هم لذت ببرد و دوست داشته باشد، اینکه من دوست نداشتم دلیل بد بودنش نیست... فقط سلیقه شخصی من است.

نظرات() 

مطلب رمز دار : عاشقانه تنهاست... (رمز عدد یک)

چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396

نویسنده: بهسا |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 28 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :