تبلیغات
سفر تندرستی من؛ سبک زندگی بهتر و پایدار - همه ی بچه ها، بچه اند....
سفر تندرستی من؛ سبک زندگی بهتر و پایدار

همه ی بچه ها، بچه اند....

دوشنبه 25 آبان 1394

نویسنده: بهسا |



چند روزی هست که زیاد سرحال نیستم. خب طبیعیه، همیشه سطح انرژی آدم بالا نیست و یه زمانایی دغدغه های زندگی هم بیشتر میشن... البته همیشه تلاشم این بوده که خودم به خودم کمک کنم و معمولا زیاد توی مود ناراحتی نمی مونم و زود میشم همون آدم شاد قبلی.
اما یه وقتایی هست که یه تلنگر همه چیزو عوض می کنه و میفهمی چقدر خوبه که هستی و زندگی می کنی و خداوند هنوز از انسان نو مید نیست...


چند روز پیش خیلی خیلی ناراحت بودم راستش الان یادم نمیاد که دقیقا علتش چی بود! ولی انقدر بود که توی یه جلسه کاری اصلا نمی تونستم تمرکز کنم و حتی یه لحظه به خودم اومدم دیدم اشک تو چشام جمع شده و به زور جلوشونو گرفتم که نریزن...
تو همچین شرایطی بعد جلسه دوست صمیمیم که از بچگی باهم دوست و همسایه و همکلاس بودیم بهم زنگ زد.. تا زنگ زد یاد عاشورای پارسال افتادم که باهم رفته بودیم مسجد دانشگاه و میگفت مامانم بهم گفته دعا کردم که سال دیگه با بچه ات بیام مراسم... حدودا 4 سالی میشه که دوستم ازدواج کرده و تا الان بچه دار نشده البته مشکلی هم نداشته خودشون نخواستن ( فقط اینکه دوستم میگرن داره و گاهی سردردهای بدی میگیره و دکترگفته برای بارداری باید قرص هاش قطع بشن و خب این مساله یکم موثر بود ولی در مجموع فعلا بچه نمی خواستن)
عاشورای امسال من جایی نرفتم اما همش به یاد همین حرف مامان دوستم بودم و خب یکم ناراحت بودم و واقعا دلم می خواست دعای مادرش برآورده شده بود...
خلاصه تا زنگ زد و احوالپرسی کردیم این حرف اومد پشت لبهام که بگم عاشورا یادت افتادم اما نگفتم که ناراحت نشه یه وقت اما دقیقا خودش همینو گفت!
منم که گفتم اون روز حوصله نداشتم و همینطور معمولی حرف می زدیم که یهو یه چیزی گفت که رسما جیغ زدم از خوشحالی!!!!
خب معلومه دیگه چی گفته!
بهم گفت خودتو آماده کن دوستم داری خاله میشی!!!!!
وای الانم از یاد آوریش ذوق می کنم!
اصلا نه تنها حرفش حالمو عوض کرد بلکه کل روزمو تا شب ساخت!!
فک کنم صدامو همکاران اتاقای کناری هم شنیدن! فقط ذوق می کردم و می گفتم باورکن میدونستم یه خبرایی هست!
اون خواهر نداره و ما واقعا مثل دوتا خواهریم و الان از یک طرف باورم نمیشه دوست بچگی هام داره  مامان میشه و از طرف دیگه واقعا حسم هیچ فرقی نمیکنه با اینکه بهم بگن خواهر واقعیم بارداره از خوشحالی...
همه فکرای منفی رفتن و تا شب هر لحظه که بهش فکر می کردم رو ابرا بودم!
شب براش پیام زدم خودمم باورم نمیشد که انقدر خوشحال بشم!
اونم جواب داد خوش بحال بچم که همچین خاله ای داره!
من یکم سربه سرش گذاشتم و گفتم از  همین الان دلم برای خواهرزاده خوشمزه ی زشت و سیاه و گوگولیم تنگ شده!
(دوستم و شوهرش سبزه اما خوشگل هستن. خصوصا دوستم که چشم های زیبا و پوست فوق العاده ای داره)
اونم گفت نه اگه به خالش بره خوشکل میشه! فقط خداکنه اخلاقش شبیه خالش نشه!!!
حالا من موندم چطوری قراره شبیه من بشه وقتی خاله بیولوژیکیش نیستم!!!!

 از اون روز رفتم تو مود چیزای بارداری و نوزاد!!!
اینو که می بینید برای دوستم اینترنتی خریدم



تازه به دستم رسیده اما به نظرم این سایز که من سفارش دادم اگر حتی چاق هم بشه بخاطر بار داری براش بزرگه!
خداکنه بتونم زودتر ببینمش که اگر بزرگ باشه عوضش کنم.


از ته دلم برای دوستم خوشحالم و امیدوارم که روز به روز دنیای ما جای بهتری بشه برای زندگی و کودکانی که به دنیا میان در دنیای امن تر و شادتری زندگی کنند. امیدوارم همه جای دنیا صلح برقرار باشه... غمگین می شم از جنگ... مظلوم ترین قربانیان جنگ هایی که بزرگترها به راه انداختن کودکان هستند. غمگین میشم از دیدن کودکان کار... این حق همه بچه هاست که کودکی سالم و شادی رو در کنار خانوادشون بگذرونند. بچه ها باید بچگی کنند نه که در بچگی بزرگ بشن و دغدغه نان داشته باشند، اونها انتخاب نکردن  که به این دنیا بیان....

و چه مسئولیت سنگینی هست پدر و مادر شدن....

یک جا جمله ای خوندم که به نظرم زیبا تر از این نمیشد گفت:
" همه ی بچه ها، بچه اند"


پ.ن: هر کودکی با این پیام به دنیا می آید که ، خداوند هنوز از انسان نا امید نشده است.
(رابیندرانات تاگور)

نظرات() 
بودا
شنبه 30 آبان 1394 10:07 ق.ظ
سلام بهسای عزیز
ممنونم از لطفتون از پیام پر مهرتون
میدونی بهسا بانو گاهی با خودم فکر میکنم که متاع مهرو محبت که وبلاگ من مملو از اونه توی این مملکت خریداری نداره
اینجا باب خیانت و خباثت بازه ( دور از جون شما البته )
اینجا وبلاگای سیاه که پره از دروغ و خیانت فراگیر شده
میدونم که همه بد نیستن و اعتقاد به خوبی دارم
میدونم که زمین از انسانهای خوب خدا خالی نمیشه
با این که در عشق شکست خوردم از خوبی و مهربونی نوشتم
در تمام زندگی سعی کردم مثل یه آتشفشان باشم
آتشفشانی از عشق و محبت
بارها و بارها شکست خوردم
به بدترین شکل به سخیف ترین حالت ولی بد نشدم
بهسا ... بهسای عزیز
بعضی ها در شکستن دل خیلی ابتکار دارن انگار
گاهی با خودم فکر میکنم همونطوری که اسنانهای فرشته خو داریم به همون اندازه و بلکه بیشتر انسانهای شیطان صفت داریم
چون شکست دل انسانها ، از بین بردن آرزوهای دیگران خیلی کار کثیفیه
خدا ما رو حفظ کنه از شر شیطان
فیض بر شما باد
مگهان
چهارشنبه 27 آبان 1394 12:22 ب.ظ
من رمز می خوام. اگه خصوصی نیست.
---
وااای بهسا این روزا منم اینجوریم...چرا؟!
هوای اینجا که هی بارونیه و اصلا یه وضی...
کوچولوتون خبر از هوای اینجا بهتون میده:) ؟
پاسخ بهسا : آره عزیزم خبر میده.
هفته پیش ما یه شاور رین خفن داشتیم اینجا. و من الان دلم دقیقا از همونا میخواد....
الان فقط ابریه. چشم دوختم به آسمون که بباره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :