تبلیغات
سفر تندرستی من؛ سبک زندگی بهتر و پایدار - برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام! بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام...
سفر تندرستی من؛ سبک زندگی بهتر و پایدار

برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام! بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام...

چهارشنبه 21 بهمن 1394

نویسنده: بهسا |

هیچ چیز قشنگ تر از این نیست که صبح بیدارشی وهمینطور که دراز کشیدی پرده رو کنار بزنی و نور آفتاب که بخاطر انعکاس برف ها درخشان تر از همیشه هست رو با همه وجودت حس کنی...
چقدر دلتنگ برف بودم امسال!
و چقدر خوب شد که این سفر کوتاه یهویی رو رفتیم!
حدود یک ساعت و نیم شایدم کمتر فاصله این ارتفاعات برفی تا شهر ماست و هتل خوبی که اونجا احداث شده البته اسما 4 ستاره بود و رسما 3 ستاره است از نظر من ولی خب توی اون شرایط خیلی خوبه.حدودا ساعت 3 بعدازظهر دوشنبه رسیدیم در حالی که تقریبا باد و تگرگ میومد و مه مسیر رو گرفته بود، شب قبل باران باریده بود و بخش زیادی از برفای توی مسیر رو آب کرده بود اما به گردنه که رسیدیم تا بالا تا چشم کار می کرد برف بود و سپیدی پاک و زیباش...
یه عصر و شب برفی رو توی هتل گذروندیم. یه پیاده روی کوتاه کردیم و من که سه تا بافت و کت اورده بودم و شال و کلاه، اما پالتوقرمزمو جاگذاشته بودم!!! رسما با باد هایی که میومد یخ کردم!
شب از بین اون همه فیلمی که روی هارد  و دی وی دی بود تصمیم گرفتیم شهر موشها 2 رو ببینیم خانوادگی که هیچکدوم ندیده بودیم!!! خیلی هم چسبید به یاد ایام کودکی.ینی عاشق کپلک شدم! خیلی گوگولی بود!
اما ازهمش لذت بخش تر برای من نگاه کردن به سکوت کوهستان و برق شفق گون برف ها توی شبی که دیگه باد ابرهاشو برده بود و کاملا پرستاره بود،بود!
یه مدیتیشن کوتاه کردم و خوابیدم. خیلی راحت خوابم نبرد چون من خیلی بد ادام برای خواب! بالش خودم، جای خودم و این حرفا! تا صبح چند بار بیدار شدم اما بلخره 8.30 دقیقه با همون حس نوازش آفتاب که اول پست گفتم بیدار شدم. خورشید تو آسمون کاملا آبی می درخشید و از بوران دیروز خبری نبود، رفتیم به سمت مجموعه تفریحی، کودک درونم تصمیم گرفت حتما سوار موتور برفی بشه! یه بلیط دونفره گرفتیم که دو دور امکان رفتن بهمون می داد. دور اول من پشت داداشی سوار شدم اما دور دوم به خودم جرات دادم و نشستم جلو و خواهرم هم پشتم سوار شد، وسط راه وایسادیم که این لحظه خاص و مهم رو با چنتا عکس سلفی و.. ثبت کنیم.(به قول نامزد دوستم دوربین دخترا بای دیفالت روی سلفی هست!!!)
دیگه درهمین حین دستم رفت روی دکمه موتور و خاموش شد!  دیده بودم اون آقای مسئولش موقع سوار شدن چطوری روشنش کرد، یه ماسماسک بود مثه طناب نازک که باید میکشیدیش تا روشن شه، چند بار کشیدم و به خیال خودمم با قدرت کشیدم اما نشد، اون آقا هم که از دور دید ما وایسادیم با یه موتور دیگه اومد و روشنش کرد!!!!
دیگه بقیه راه رو گاز دادم حسابی! ولی خب زودرسیدم به آخرش و حیفم میومد پیاده شم تازه ترسم ریخته بود و داشتم کیف می کردم، هیچی دیگه آقاهه نذاشت یه دور دیگه بزنم و گفت دوربین اینجا هست و دورهایی که میرید رو میشماره!!! وگرنه از نظر من عب نداره!!! ولی خب کودک درونم درسته کودکه ولی باهوشه و سرش اینطوری گول مالیده نمیشه و فهمید یه دور دیگه اگر میخوای بری باید 25000 تومن ناقابل بدی!
بعدم از اونجایی که نه اسکی بلد بودم و نه جراتشو داشتم و فقط با تحسین به دوستانی که با چوب اسکی و ... سوارتله کابین میشدن و میرفتن رو قله و از ارتفاع 3500 متری اسکی می کردن تا پایین نگاه می کردم!
ولی بهسای کودک که این حرفا رو متوجه نمیشد! سیستم سنتی تیوپ هم اجازه ورود به مجموعه رو نداشت! دیگه دیدیم یه چیزی هست به اسم مینی بوب که مثه تیوپ یک نفره عمل می کنه و گرفتیم و رفتیم روی تپه های برفی سرخوردیم!
لازمه بگم دفه اول چون باید پاهاتو بالا بیاری از سطح زمین که وقت سرخوردن تو برفا گیرنکنی چقدر برف ریخت رو همه بدنم؟؟؟
البته واقعا داداشی مهربون ما به جفتمون برای سوار شدن و سرخوردن کمک کرد هر دفه،آخه انقدر شیب داشت و لیز بود که تا می نشستی اگر کسی نمیگرفتت می رفتی پایین!! یه بار دیگه برای داشتن همچین برادر مهربون و(caring) و صبوری خدا رو شکر کردم!(تو پرانتز بگم که من با کمال میل دوست دارم عمه بشم!فقط از تصور نی نی برادرک ضعف می کنم).
بعد همه بازی ها، با تله کابین رفتیم به سمت قله و ارتفاع 3500 متری،چندباری سوار تله کابین شده بودم ولی اولین تجربه تله کابین برفی بود و منظره کوه و دره برفی از اون بالا واقعا زیبا و دلچسب بود.
دلم می خواست دست بکشم و غلت بخورم روی اون برفای یکدست و دست نخورده و سفید مخملی!
و یا دیدن اسکی جسورانه و هنرمندانه ورزشکارا تو اون مسیر پرپیچ و خم وپرشیب! شاید دفه بعد امتحانش کنم! فعلا که کودک درون ترسش به تجربه حس و هیجان جدید غلبه کرده!
ونهایتا ساعت 1.5 اتاق رو تحویل دادیم و نهار خوردیم و برگشتیم.
خیلی کوتاه بود اما واقعا حال و هوام تازه شد، واقعا بهش احتیاج داشتم تا فشار های این چند وقتو تخلیه کنم، طبیعت همیشه منو سرحال می کنه و بهم آرامش میده،
خداروشکر که توی کشوری هستیم که هر گوشه اش به گونه ای زیباست. امیدارم همه تلاشمونو بکنیم که این زیبایی ها خراب نشن! واقعا دلم نمی خواد کلیشه ای نتیجه گیری اخلاقی بچپونم ته پستم! ولی خب آسیب هایی که به طبیعت و اکوسیستم میزنیم انکار ناپذیره و جبران ناپذیره! وخب طبیعت کاملا هوشمنده و نسبت به این بی توجهی ها واکنش نشون میده و این میشه که در صد سال اخیر به اندازه بیش از هزاران سال زمین گرم تر شده!
فقط یکم، یکم هرکدوممون به سهم خودمون با طبیعت مهربون تر باشیم.

پ.ن: به زودی عکس به این پست اضافه می شود!


نظرات() 
مگهان
شنبه 1 اسفند 1394 11:53 ق.ظ
خیلییی دوس دارم که نسبت به عمه شدن حس خوبی داری
و چقدر خوبه که هیجان رو دوست داری بهسا مک تمی دونم اونقدر شجاع هستم که بتونم رو برفای سفید غلت بزنم و سر بخورم یا نه؛) تقریبا مطمینم که نهه....
نمی دونم می دونی یا نه ولی من به ترسو بوون تو خونه مون مشهورم؛)
پاسخ بهسا :
مگی منم به ترسو بودن تو این زمینه ها معروفم! کلی دل دل می کنم قبلش که برم یا نرم! مثلا موتور برفیه با وجودیکه اصلا چیز خاصی نبود وقتی بلیطشو گرفتم مطمئن بودم که خودم نمیرونمش! دفه اولم پشت نشستم اما به خودم تو یه لحظه جرات دادم! سرخوردنم خیلی میترسم همیشه اولش اما چون هیجان بعدش و لذتشو تجربه کردم گوشامو میبندم و میرم!
اما اسنو برد و اسکی واقعی هنوز خیلی برام ترسناکه، من رنجر سوار نمیشم تو پارک! ببین چقد ترسو ام!(البته این رنجر سوارنشدنم دلیل دیگه ای هم داره)
اما انقدر فرصت های تجربه کردن و حس کردن کمه توی زندگی که خیلی وقتا خودمو اولش به زور میبرم اما تجربه بعدش فوق العادست! یکم آدرنالین ملو لازمه! آروم آروم بعضی از بی خطرهاشو امتحان کن مگی
سارا
دوشنبه 26 بهمن 1394 09:48 ق.ظ
وای چه هیجان اگیز بوده من هم سفر برفی میخام
من خیلی سفر دوست دارم
البته همسفر خوب 70درصد یه خاطره دلنشینه به نظر من با همسفر خوب هر جا بری خوشم یگذره
پاسخ بهسا : خوش اومدی سارا جان
جای شما خالی
منم عاشق سفرم و البته باهات کاملا موافقم همسفر خیلی تاثیرگذاره
سلام
یکشنبه 25 بهمن 1394 09:21 ق.ظ
چه باحال بوده،هوس کردم برم مسافرت یه جای برفی
خیلی قشنگ توصیف کردی کاملا حسش کردم
منتظر عکسات هستم
پاسخ بهسا : مرسی عزیزم. آره جای شما خالی بود. انشالا فرصت بشه و بری و بیای اینجا برامون بگی.
من راستش یکم تنبلم تو عکس گذاشتن ببخشید
هنوز از گوشی به لب تاپ منتقلشون نکردم
قول میدم زود اینکار رو بکنم
بودا
پنجشنبه 22 بهمن 1394 03:49 ب.ظ
سلام ،خوبین ؟
همیشه به گردش !
جایی خونده بودم که نوشته بود هیچوقت فرصت سفر با مادرتون رو از دست ندین ، من میخوام این جمله زیبا رو به تمام خونواده تعمیم بدم .
هیچ چیزی بهتر از مسافرت با خونواده نیست مخصوصا توی این فصل که هر طرفی بری نعمت خداست چه بارون و چه برف
پاسخ بهسا : سلام
سلامت باشید.
خیلی با این حرفتون موافقم. وقت گذروندن با خانواده خیلی لذت بخشه
پ.ن: بودا وبت چی شده؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :