تبلیغات
سفر تندرستی من؛ سبک زندگی بهتر و پایدار - دیر آمدی ای عشق... دل یک ساعتی ست خوابیده....
سفر تندرستی من؛ سبک زندگی بهتر و پایدار

دیر آمدی ای عشق... دل یک ساعتی ست خوابیده....

یکشنبه 19 اردیبهشت 1395

نویسنده: بهسا |

نمی دانم اگر شب نبود و حیاط و این قالیچه گرد کوچک چکار باید می کردم. غم امروز و این روزها رو توکدوم کنج می گذاشتم و زل می زدم تو چشاش!

خراب و غمدار و گرفته ام چندروزی هست... وامشب داره بیشتر خودشو نشون میده

برای چی؟ نمی دانم..به روزهای خاص هم نزدیک نیستم که به آن ربطش بدهم.. شاید تنش های کاری این روزها.. جابجایی های خسته کننده و برخوردهای نابجا در محل کار و حتی خودم، خود لعنتی ام که عادت نمیکنم و بی خیال نمی شوم نسبت به خیلی چیزها ...خودم که نمیدانم تا حالا چه کرده م در زندگی!خود اشکویم که نمی توانم اختیار چهار قطره آبی که زارتی در حلقه چشمانم جمع می شود را به دست بگیرم که هی روان نشوند و من رو درگیر چالش سخت و اغلب نافرجام پنهان کردنشان نکنند!!!

اصلا چه فرقی میکند برای چه!!! دلیل لعنتی اش مهم نیست...مهم اینست که کسی نمی بیند و نمی فهمد حالم را!! شاید هم می فهمند اما خب زیاد مهم نمیشمارند! خب بهسای شاد و سنگ صبور و مراقب حال و احوال همه قطعا خودش بلد است حال خودش را خوب کند همیشه راهی پیدا کرده این بار هم می کند. بهسا قوی ست و همیشه لبخند میزند و انرژی می بخشد اصلا محال است انرژی خودش هم تمام شود! خب اگر هم چیزی هست زیاد جدی نیست دیگر....

می دانم... می دانم که خانواده ام چقدر دوستم دارند..خداراشکر.می دانم آنقدر مهم هستم که مامان با پادردش از پله های اتاقم بالا بیایدو لیوان آب و میوه را با تاکید بر لزوم خوردنشان به دستم بدهد و یا خواهرک مهربانم یادش باشد و مرا کلاس چت ثبت نام کند ویا برادرک از راه دور پیام بدهد و ابراز دلتنگی کند... اما...

اما حال دلم را کسی نمی پرسد... نگاه غمدارم را نمی بینند... چطور است که من همیشه با یک نگاه حال خوب و بدشان را فهمیده ام و آنها نه!!مگر اشک هایم رسوایم کنند که آن هم اغلب در خفاست...

دل همه تنگ من می شود و من حتی ناراحت ونگران دلتنگیشان...اما دلتنگی من چه؟؟؟

چرا هیچ کس نگفت تو امشب چه مرگت هست؟؟؟

چرا هیچ کس سکوت من را نفهمید؟؟؟ چرا کسی به خودش زحمت نمی دهد یک بار و یک امشب هم حال و هوای من را عوض کند؟؟؟حتی با گفتن یک جوک بیمزه!

من دلم آن بغلی را می خواهد که باید باشد و نیست.......

نیست....

پ.ن: کامنت های این پست را می بندم گرچه میدانم باز باشند هم اندکند... عادت کرده ام که توقعم را ازهمه کم کنم حتی دوستان مجازی! عادت کرده ام که همیشه این من باشم که برای دوستی ها دوبرابر وقت بگذارم و تلاش کنم....

پ.ن: هذیان های ذهن پریشان من را جدی نگیرید قطعا فردا بهتر خواهم شد و قطعا همه چیز به این تلخی که الان حس می کنم نیست... این طعم گس هم تمام می شود....





نظرات() 

← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :