تبلیغات
سفر تندرستی من؛ سبک زندگی بهتر و پایدار - چند برش کوتاه از حس و حال این روزها
سفر تندرستی من؛ سبک زندگی بهتر و پایدار

چند برش کوتاه از حس و حال این روزها

پنجشنبه 13 خرداد 1395

نویسنده: بهسا |

الان در حالی که رادیو موبایلم روشنه و هندزفری در گوش دارم به مسابقه والیبال ایران و چین گوش می دم!دارم می نویسم! از مزایای دو روز تعطیلی آینده اینه که نصف همکاران و روسا مرخصی هستند و خب عملا در محل کارم سکوت و آرامش جریان داره و سرمون خلوته!
دو هفته ای از آخرین نوشته ام میگذره.... ننوشتنم دلیل بر این نبوده که حرفی نبوده بلکه به شدت پر از حرفم اما شاید هوای نوشتن نداشتم... اعتراف می کنم در روزهای اخیر گذشته زیاد سرحال و پر انرژی نبودم...روزها معمولی بودن.. این وسط اتفاق های خیلی خوبی هم افتاد!
یکی از اون اتفاق ها کنسرت هفته پیش گروه چارتار بود! مدت ها بود که دوست داشتم برم و ایندفه موقعی مطلع شدم که در عرض یک روز از اطلاع رسانیشون کاملا سولد اوت شده بود! و من خیلی حالم گرفته شد... خبر کنسرت علیرضا قربانی حالمو بهتر کرد اما هنوز چارتار توی دلم بود از طرفی فقط بلیط های بالکن علیزضا قربانی مونده بودن و این منو دو دل می کرد برای رفتن! ترجیح میدم پول بیشتری بدم و ردیف های اول بشینم و انرژی خواننده و اجرا رو کاملا دریافت کنم و واقعا حس کنم که دارم اجرای زنده می بینم تا جای دورتری بشینم و پول کمتری بدم!
میون تردید رقتن و نرفتن کنسرت قربانی یهو خبر تمدید کنسرت چار تار رسید و من با کله بلیط خریدم و با دوستم و همسرش رفتیم و یک شب عالی رقم خورد!
توی یه فضای فوق العاده و باز در بین کوه و مجتمع بسیار شیک تفریحی گرینلند!

وسط نوشت:  خب کارمون با چین به گیم پنجم کشید!!! امیدوارم ببریم و این پست با این خبر عالی بردمون تمام بشه!

برمیگردیم به شب کنسرت که واقعا عالی بود، شعرای چارتار ساده نیستن و برای من جالب بود که اینهمه جمعیت همه اشعار رو حفظ هست و یکصدا می خوندند!
 و تازه 12 شب ما رفتیم که شام بخوریم تصمیم گرفتیم ساندویچ بخوریم که سبک تر باشه البته اگر به من بود که ترجیح می دادم چیزی نخورم ولی اصرار من به نیومدن فایده ای نداشت! برخلاف تصورمون که این موقع شب توی اون فست فود کوچیک میز خالی هست، جای خالی نبود! و چیزی که جالب بود این بود که توی مسیرمون مکان هایی که مشخص کرده بودن برای جشن نیمه شعبان(باوجودیکه یک روز گذشته بود از عید) تازه همون موقع ها که ما رسیدیم برنامشون تمام شد! ینی اصلا نگاه به ساعت نمیکردی متوجه نمیشدی نیمه شبه!! عاشق این زنده بودن شهرم هستم!

دوباره وسط نوشت: الان 9 -8 ما جلو هستیم در ست پنجم و هیجان بازی زیاده ترجیح می دم بقیه مسابقه رو گوش کنم و بعد بنویسم! انشالا با خبر خوب بیام!


اوفففففففففففففففففففففففففففففف!
بردیم!
18-16
خداروشکر!


خب چی می گفتم؟ آها اینکه یه شب خوب چقدر حالمو خوب کرد و شب های بعدش هم آرزو میکردم بازهم چنین بهونه ای بود برای دور ریختن همه دغدغه ها!

ضمننا یک آقای خواننده تازه سلبریتی شده از اس*تیج هم حضور داشتن و دقیقا کنار ما ایستاده بودن ولی چند ردیف عقب تر از ما نشستن و خب کسی از حضار دور و برشو نگرفته بود! وسوژه اصلی که چار تار بود برای ما جذاب تر بود کلا!

از اون شب و دوسه روز پر تنش کاری و ... بعدش که بگذریم، 5 روز گذشته تنها بودم و خانواده رفتن مسافرت به دیدن برادرک.. میتونستم برم باهاشون ولی واقعا حس و حال سفر نداشتم! عجیبه برای منه سفر دوست ولی خب واقعا دلم خلوت و تنهایی می خواست...
از چند روز قبل رفتنشون ته دلم غمگین بودم ولی بهش فکر نمیکردم و اجازه بروزشو نمی دادم. نه برای دلتنگی و نه برای اینکه تا حالا ازشون دور نشده بودم که بارها اتفاق افتاده بود بلکه برای فوبیای جاده  و سفری که پنهان در من هنوز هم هست...
برای این جاده و سفر لعنتی که دو تا از  عزیزتزین کسانمو ازم گرفت! وقتی باهم سفر میریم ویا خودم به تنهایی میرم این نگرانی رو ندارم اما وقتی خانواده مو راهی سفر می کنم و می مونم یک چیزی ته دلم می لرزه... جاده... رفتن...رفتن و...
خواستم همون روز که رفتن بیام اینجا و ازش بنویسم که آروم شم اما ننوشتم! ترسیدم! ننوشتم که حتی یک بار هم  انرژی منفی این حس رو جایی ثبت نکرده باشم! حتی شاید برگردم و بعد این پاراگراف رو پاک کنم...
می دونم غیر منطقیه حرفام اما پای حس و عزیزانم که وسط میاد یه وقتا کودک میشم و احساساتی و شایدم حتی خرافاتی!!!
ولی سعی کردم ذره ای حس نگرانیمو به مسافرانم انتقال ندم و حتی تو وجود خودمم بهش اجازه بروز ندم که دوتا اتفاق بد همه چیز رو تحت شعاع قرار بده تا همیشه... از یکی دو ساعت قبل رفتنشون تا زمان رفتن وشروع حرکتشون این حسو دارم و بعدش انگار که این تلاطم ها تمام میشه و اروم میشم... آروم میشم و میسپرمشون به خدا... انگار که دیگه میدونم کاری از من برنمی آد و باید از اینجا به بعد کس دیگری مراقبشان باشد...انگار که همه اون حس ها برای این بود که یکی ته وجودم میگه میتوانی رفتنشون رو متوقف کنی و اینطوری تا ابد کنار خودت نگهشون داری و چون اینکارو نمی کنم توی این مناظره بی فایده عقل و احساسم!
و خب جلوی هیچ اتفاقی رو با تا همیشه نگهشون داشتن در کنار خودم نمیشه گرفت و من خوب میدونم اینو...
و فقط میسپرمشون به دستان مهربون و توانای خداوند
که همیشه همیشه یاور خانواده ام باشد واون ها رو برای من حفظ کند و همه مسافران را سلامت برگرداند....

الهی آمین


پ.ن: دیروز به سلامت و شادی برگشتند....خداروشکر

نظرات() 
نفس
شنبه 22 خرداد 1395 04:52 ب.ظ
چقدر عالی من عاشق آهنگ های چارتارم و باهاشون كلی خاطره دارم. یادمه یه روز با خواهش كوچیكم تصمیم گرفتیم كه یه سفر یه روزه به مزار شاملو بریم و برگردیم. تمام راه سفر از رشت تا كرج و تمام راه برگشت آلبوم چارتار گوش دادیم. آرامش اون سفر یكی از بهترین خاطرات عمرمه
پاسخ بهسا : عه نفس جان تو هم گل دختر رشتی هستی؟
چارتار عالیه. چقدر منم دلم میخواد برم به مزار شاملو.شاملو شاعر محبوب منه
چه سفر خوبی بوده چارتار و شاملو!
بودا
دوشنبه 17 خرداد 1395 10:55 ق.ظ

کنسرت چارتار !
چقدر عالی ... همیشه به شادی بهسا بانو

من عاشق موسیقی ام
یاد جمله زیبای مرحوم ثمین باغچه بان افتادم که گفت : مملکتی که در اون موسیقی رواج نداشته باشد با چراگاه یکیست !
آرزو میکنم ... بی نهایت پول و ثروت داشته باشیم و اون رو در راه هنر ، کتاب و سفر خرج کنیم ...
پاسخ بهسا : مرسی بودا
جای دوستان سبز
آرزو می کنم آرزوتون برای هر دومون برآورده بشه
مهدیس
پنجشنبه 13 خرداد 1395 09:28 ب.ظ
سلام..برد تیم ملی مونو بهتون تبریک میگم^-^ خیلى دلم میخاد کنسرت برم خیلى اماهیچوقت شرایطش جور نشده...انشاالله تا سالهاى سال خوشو خرم درکنار دوستان و خانواده در سفر و تفریح باشین..على الخصوص کنسرت ک من عاشقشم
پاسخ بهسا : سلام مهدیس جان
ممنونم منم تبریک میگم. واقعا این بردها حال همه رو خوب می کنه
انشالا به زودی شرایطش جور بشه و کنسرت مورد علاقتو بری.
ممنونم از دعای خوبت
توهم همیشه شاد وسلامت باشی در کنار عزیزانت
مگهان
پنجشنبه 13 خرداد 1395 04:05 ب.ظ
تفاهم این که من هم از جاده می ترسم.
و مطمینم خانواده در صحت و سلامت میرن و بر میگردن:)
عزیز دلم، لطفا شماره ی ما رو به مامان اینا بده بتونیم در خدمتشون باشیم. یا شماره ی خواهرت رو بهم بده، چرا بی خبر آخه؟
چقدر درک می کنم نیاز به تنهاییت رو...
و چقدر خوب که بازی اینقدر خوب تموم شد و پستت خوشحالانه ^-^
پاسخ بهسا : باید با این ترس مقابله کنیم مگی
مرسی از لطف و محبت بسیار زیاد و همیشگیت عزیز دلم. رشت نبودن دوست خوبم وگرنه حتما بهت می گفتم
چقدر خوبه که درکم می کنی
اصلا بازی عالی بود!!! عالی دم همه برو بچ تیم گرم!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :