تبلیغات
سفر تندرستی من؛ سبک زندگی بهتر و پایدار - ...
سفر تندرستی من؛ سبک زندگی بهتر و پایدار

...

چهارشنبه 6 مرداد 1395

نویسنده: بهسا |

چنتا پست نصفه دارم...
یک عالم حس های نصفه نیمه...
هیچ وقت انقدر جسارت نداشتم که تا ته یک حس رو برم..
نمی دونم...
این روزها دلم تجربه کردن یک چیزی که نمی دانم چیست و تا ته اش رفتن را می خواهد...
چرت و پرت می گویم
می دانم
روزهای خوب هم هستند..حتی پررنگ هم بوده اند
اصلا انگارکه باهم رقابت دارند این روزهای خوب و بد و خنثی... هرروز یکی شان به نوبت!
مثل زندگی.. اما با طعم دلتنگی و دغدغه بیشتر...
در میانه راه هرچیزی بودن کلافه م می کند...خالی ام و خسته تر از آنی که بدون عشق ادامه بدهم و باهزار توجیه و برهان و دلیل مسخره چرتکه ی روزها رو می اندازم و از دور به امیدی که هنوز هست و درونم خاموش نشده نگاه می کنم...کمی سخت شده برای منی که لبخند عنصر جدانشدنی صورتم است لبخند زدن به این امید پنهان! فقط می توانم نگاهش کنم که یادم بماند که هست ... هنوز هست
مثل عکس اماده برای پست کردن در اینستا که دستم به آپ کردنشان نمی رود!
حتی اگر ندانم علت کلاف سردرگم شدن این روزهایم را... گرچه می دانم اما آنقدر این دلایل تعدادشان زیاد است و یا اگر کم و کوچک بوده اند توسط ذهن من بزرگ و مهم شده اند که خسته ام کرده اند
فقط یک چیز را خوب می دانم
دلم می خواهد همین الان! و وسط نصفه و نیمه ترین کارها و حس و حالهای زندگیم همه چیز را رها کنم و برای مدتی بروم و دور دور دور شوم از همه چیز....کم کم برای یک ماه ..گم شدن رو تجربه کنم
فهمیدم! شاید یک سفر فضایی بتواند باعث شود آرام بگیرم و بی وزنی اش، وزن سنگینه روی تن تنهایم را بردارد...
می دانم که درفضا هم از خود سختگیرم نمی توانم فرار کنم.. کاش جسارت رها کردن خودم را داشتم رها به معنای واقعی..رها از هر چیز
شاید همه این حس و حال ها رنگ می باخت و نبود اگر و فقط اگر.... "او" ......بود.

در بین همه این کلافگی... خداروشکر که "کسی" هست.. کسی که وقتی دیروز پُرِ پُر به خانه برگشتم و دلم بلند بلند گریه کردن خواست باشد و بغلم کند و آرام... حتی اگر خودم ازش خواسته باشم که در آغوشم بگیرد و در میان شانه های قدیمی اش و چشمان بهت زده اش های های گریه ام را شروع کرده باشم.. گریه بلند کودکانه! از همانها که به همه ناله های درونت اجازه برون ریختن می دهی...
و چه آرامش عجیبی بود بعد از آن..
خدارو شکر....شکر برای تو

نظرات() 
هانی
چهارشنبه 13 مرداد 1395 09:26 ق.ظ
شاید یک سفر رنگ تازه ای به روزای آدم بده. شایدم یک فالوده بستننی
پاسخ بهسا : آره واقعا...فالوده بستنی.. موسیقی..وسفر و...همشون عالین و حال خوب کن
دلم یک ماه مرخصی می خواد نه برای توخونه نشستن برای زدن به جاده و رفتن و رفتن ...
تو فکرشم
Bahar
چهارشنبه 6 مرداد 1395 11:38 ق.ظ
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم
با اشک تمام کوچه را تر کردم...
وقتی که شکست بغض تنهایی من
وابستگی ام را به تو باور کردم....
پاسخ بهسا : :|
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :