تبلیغات
سفر تندرستی من؛ سبک زندگی بهتر و پایدار - از پشت ارگ تا حرم
سفر تندرستی من؛ سبک زندگی بهتر و پایدار

از پشت ارگ تا حرم

یکشنبه 25 مهر 1395

نویسنده: بهسا |

آدم باید یک دوست مذهبی داشته باشد، یک دوست مذهبی درست و حسابی و نه ظاهری! از آن ها که بی ادعا اعمالشان را انجام می دهند، مهربانند، مراقبند حقی را ناحق نکنند و البته خوشتیپند، محجبه اند و موسیقی گوش می کنند!
باید چنین دوستی باشد که شب عاشورا زنگ بزند و بگوید بیا برویم شاهچراغ! آخر باید شب تاسوعا و عاشورا بیرون رفت، حداقل من اینطور فکر می کنم چون اگر نروی هرچقدر هم که خودت را به آن راه بزنی غمش عجیب تو را می گیرد...


خب راستش اول می خواستم فوتبال ببینم و نروم اما دیدم بعد از پریشانی چند روزه که در پست قبلی به آن اشاره کردم خیلی زیاد به زیارت احتیاج دارم... آماده شدم.. چادر گلدار سبز پسته ای ام را توی کیف گذاشتم، کتاب حافظ را برداشتم ومنتظر ماندم که بیاید.. چندسالی می شد که شب عاشورا به خیابان و زیارت نرفته بودم معمولا خیلی از هیئت های مرکز شهر و نزدیک در این شب به سمت حرم می روند و در نتیجه در این مسیر دیدن دسته های مختلف خالی از لطف نیست، و بچه تر که بودیم خانوادگی میرفتیم و در میدان روبروی ورودی حرم می نشستیم و دسته ها را می دیدیم..آن میدان هم تخریب شد و به نوستالژی هایمان پیوست!
در طول مسیر نتوانستیم مسابقه فوتبال را گوش کنیم و من واقعا مشتاق بودم که این مسابقه راببریم، ماشین را که پارک کردیم،  صدای رادیو از بستنی بندی  نبش  خروجی پارکینگ شنیده می شد. رفتم طرف مغازه و گفتم ببخشید، مغازه دار مشکی پوش قطعا انتظار نداشت که من به جای سفارش بستنی و پالوده بپرسم تنیجه فوتبال چی شد؟! خندید و گفت فعلا یک بر صفر، و منم لبخند زدم و تشکر کردم وبرگشتم  به چشمان متعجب دوستم که خنده اش گرفته بود نگاه کردم و گفتم یادت باشد برگشتیم بازهم نتیجه را از شان بپرسیم و یک بستنی هم بخریم!
کمی جلوتر و در محوطه روبروی ارگ صدای تعزیه می آمد، صندلی چیده بودند و عده ای تماشا می کردند، با ذوق به دوستم گفتم وای من تاحالا تعزیه از نزدیک ندیدم و به سمتش رفتیم که متاسفانه تمام شده بود و تنها گروهی که در آخر سنج و دمام داشتند و عزاداری بوشهری کردند را دیدیم که آن را هم خیلی دوست دارم، دم بچه های گروه نمایش دانشگاه آزاد گرم!
علاوه بر مردم عادی، توریست ها و کسانی که دوربین های حرفه ای به گردن دارشتند و هم به تماشا آمده بودند و هم لحظه های  را ثبت می کردند جالب بود.
بگذریم که تقریبا همه موبایل به دست بودند!
در قسمتی از راه آقایی کنار هیئت روی منقل اسپند دود کرده بود و دوستم بهش گفت می شود من هم اسپند بریزم؟ وبعد به من گفت از من عکس بگیر، اسپند را برداشت و دورسر من چرخاند و منم که دیدم اینک کار را کرد گفتم دور سرخودت هم بچرخون و گرفت و ریخت رو آتیش! از زاویه عکس و دسته ای که بک گراند بود خوشم امد و من هم خواستم همانطوری عکس بگیرم که بعد دیدم که آقای مذکور دارد چپ چپ نگاه می کند و غر غر می کند! شاکی بود که این اسفند برای امام حسینه نه برای اینکه شما بچرخونید دور سرتون!!!! خنده مان گرفته بود! جالب بود که در کمال ارامش ژست هم گرفته بودیم!
راستی به نظرتون شربت آبلیموی نذری امام حسین یکی از خوشمزه ترین نوشیدنی های دنیا نیست؟ جایتان خالی در مسیر پخش می شد که ماهم گرفتیم.
به حرم رسیدیم و من اول از همه برای دوستم دعا کردم که بانی آمدنمان شده بود! چقدر به آنجا و آن حال و هوا و ریختن اشک های بی مهابا نیاز داشتم..
دقیقا در قسمت بالاسر ضریح نشستیم که دعا و قرآن بخوانیم.. دوستم گفت واقعا خدا دوستمان داره که امشب و اینجا هستیم، و من گریه کردم توی دلم وبرای قلب مهربان او که معصومانه چنین فکر می کرد دعا کردم... اما باور حرفش اقلا در مورد خودم سخت بود... سخت است گاهی که باورکنی خدا بی حساب و کتاب بندگانش را دوست دارد و نه با چرتکه و سنجش میزان گناه و صواب!
آرام شدم...
خالی شدم...
پرشدم....
..
چقدر بهش احتیاج داشتم...
آن صفحه و آیه قرآن که باز شد برایم....

گرچه دلم نمی اومد بریم اما راه طولانی بود و من تصمیم داشتم که حتما حافظیه هم بریم چون دقیقا روز بزرگداشت حافظ بود و مگه میشه چنین روزی حافظیه نرفت؟!
بیرون که اومدم چادرگل گلی م رو تا کردم و به دوستم گفتم با این چادر فقط زیارت رفتم مشهد، اینجا و... این چادر نمازم نیست، گفت چادر نمازتون چه رنگیه؟ گفتم سفید، گفت به به آفرین... حس کردم منو داره خیلی نورانی میبینه بهش گفتم که البته فکر نکن که همیشه باهاش نماز می خونم، اینو گفتم که بدونی من اونقدرام خوب و نمازخون و مذهبی نیستم.
رفتیم به سمت ماشین و دسته هایی که هنوز یازده شب می آمدند...
می دونید.. من اگر تو کل دهه اول یک بار یه مجلس دعا یا زیارت خوب برم و دعا کنم برام کافیه..راستش دیدن دسته و عزاداری بیشتر از این خستم می کنه و هر مجلسی هم دوست ندارم برم.. برای همینه که میگم باید نموند توی خونه چون اگر توی خونه باشم وصداشو بشنوم فقط غمش هست و آلودگی صوتی.
موقع برگشت گفت اهل شیرینی جات هم هستید؟ گفتم از نوع خوبش!
بوی کیک پیچیده بود تو فضا گفت بیا بریم اینجا یک مغازه هست که کیک یزدی های خوشمزه ای دارد! نزدیک بود.. نشانم داد و گفتم خب بیا یکم بخریم ببریم خانه! ببینم واقعا خوبه یا نه! گفت نه نخریم! شب عاشورا شیرینی خریدنمان دیگر چیست! نخریم!
هیچ چی دیگه معلومه که اگر می خریدم هم کوفتمان میشد، نخریدم و به شوخی گفتم خودت من را تا اینجا آوردی و می گویی نخر،یادت باشد که خودت بعدا برایم بخری! طلب من!
به ماشین رسیدیم ولی خب آن بستنی بندی اول پست بسته بود و نشد نتیجه بازی را بپرسیم!
رفتیم حافظیه و من امیدوار بودم که اقلا در روز بزرگداشتش تا دیروقت باز باشد که نبود، اما همانش هم خوب بود، در پیاده رو جلویش نشستیم، حافظیه از پشت نرده ها هم آرامبخش و دلنشین است... تفالی زدیم...
آرامش و سکوت خوبی بود...
شب خوبی بود...

+ غزل من:
                     خوش خبر باشی ای نسیم شمال      که به ما می رسد زمان وصال   

نظرات() 
مهدیس
جمعه 30 مهر 1395 06:27 ب.ظ
فقط میتونم بگم پستت حس فوق العاده خوبى بهم داد فوووق العاده (: امسال محرم تاسوعا و عاشوراش عجیب براى من دوسداشتنى تر بود امسال ى حالو هواى دیگ داشت منم مثل تو چن سالى بود ب هىئتو دسته نرفته بودم شام غریبانش سرمزار شهدا بودم و اقوام خیلى خوب بود.امیدوارم همیششه حالت خوب باشه بهسا جانم ^-^ دعاگوت هستم با اینکه ندیدمت امادوسمیدارمت((((:
پاسخ بهسا : خداروشکر عزیزم
عباداتت و دعاهات قبول باشه انشالا
ممنونم مهدیس مهربون، خیلی لطف داری به من عزیز دلم.انشالا که توهم شاد وسلامت باشی همیشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :