تبلیغات
سفر تندرستی من؛ سبک زندگی بهتر و پایدار - سر رای برگشتنت آینه می‌کارم...
سفر تندرستی من؛ سبک زندگی بهتر و پایدار

سر رای برگشتنت آینه می‌کارم...

پنجشنبه 25 آذر 1395

نویسنده: بهسا |

همسایه مهربان طبقه بالا چند وقت پیش برای نهارمان قلیه ماهی آورد. دقیقا منتظر شده بود که زمان امدن ما برسد، صدای در را که شنیده بود زنگ زد و علی رغم اصرار زیاد من که نهار خورده ایم(از قضا اون روز نهار نداشتیم و ساندویچ سفارش دادیم با خواهرجان و خورده بودیم) باز هم آورد دم در!
آخر مدتی است که من و خواهرتنها هستیم و خب هر دو کارمند و واقعا هر روز باید برای فردا برنامه ریزی کنیم و این کم زحمتی نیست علاوه بر مدیریت کردن سایر امور خانه که ممکن است هیچ وقت به چشم ما نیاید و حواسمان نباشد ولی قطعا باید انجام شود تا زندگی بچرخد و شما زمانی می توانید این جزییات را بفهمید که تنها زندگی کنید و نه در کنار پدر و مادر.. چالش خوبی بود برای هردومان، گرچه من قبلا هم چندسال کاملا تنها زندگی کردم در زمان دانشجویی ولی خب آن موقع خیلی راحت تر بود و شاغل نبودم. این که شوهران باید در قبال همسران کارمندشان انعطاف پذیر باشند و با انها همکاری کنند را می دانستم ولی الان کاملا به آن ایمان اوردم چون کار بیرون و خانه توامان واقعا مشکل است، نشدنی نیست همانطور که اکثر بانوان از پس انجام ان به خوبی بر می آیند ولی قطعا انرژی مضاعفی می طلبد و باید بین زن و مردحتما همکاری و تقسیم وظایف وجود داشته باشد که یک نفر بیش از توانش کار نکند و خسته و پژمرده نشود.
خلاصه تقریبا هر روز با خواهر جان نهار فردا را آماده می کردیم کارهای خانه را انجام می دادیم. خدا راشکر که خواهر هم بود. علاوه بر این مادر قبل رفتن چند وعده غذا پخته و فریز کرده بود و کار ما را راحت تر کرده بود..خدایا همه مادران را در پناه خودت حفظ کن که بی ادعا همه زندگی را مدیریت می کنند جوری که آب توی دل آدم تکان نخورد و حواسشان به همه چیز هست...
در این میان تک و توک دوستان و همسایگان که می دانستند مادر خانه نیست و ما تنها هستیم به طور مداوم زنگ می زدند و احوالپرسی می کردند.. خصوصا همسایه بالایی...
چند روز پیش هم یکی دیگر از همسایگان دوستان مادر که البته دخترش دوست صمیمی دبیرستانم بود و از قدیم همدیگر را می شناسیم هم زنگ زد حالمان را بپرسد و در کنارش اصرار و اصرار که نهار به خانه شان برویم که قبول نکردیم و مجددا دو شب پیش تماس گرفت و گفت فردا(ینی دیروز) نهار برایمان می آورد (ته دلم گفتم ایکاش کمی زودتر گفته بود زمانی زنگ زد که بساط ماکارونی در حال پخت بود و آن شب من اصلا حوصله آشپزی نداشتم و به زور بلند شدم)
و خب باز هم ما قبول نکردیم و گفت پس موکولش می کنیم به پنج شنبه!
من واقعا خجالت می کشم که کسی را به زحمت بیاندازم و خب ما خداروشکر از پس زندگی و پخت و پز بر می آییم. هرچه فکر کردیم با خواهر دیدیم بهتره مزاحمشون نشیم. آخه با این سن و سال بنده خدا برا ما دوتا دختر جوون نهار درست کنند و بیارند؟! دیگه به مادر جان گفتیم.. مامان هم گفته بودن بچه ها سختشونه زحمت بکشید و اون خانوم مهربون هم گفته بودند اصلا من دوست دارم برم و ظهر کنار اونها نهار بخورم شما کاری نداشته باشید...
و اینگونه شد که ما امروز ظهر یه مهمون مهربون داریم که غذاشوهم میاره...



قطعا می دونید که هدفم از گفتن این حرفا نهار و این چیزا نیست گفتن از اون محبت و لطف و حمایت و اهمیت دادن پشت این ماجرا منظورم هست..
همسایه خوب و دوست خوب نعمت خیلی خیلی بزرگی هست...
تمام این ها دلگرمم می کنه به اینکه هنوز هم مهربونی و خوبی زنده ست... و خدا رو هزاران بار شکر می کنم بابتش



++++ اما مهم ترین خبر اینکه مادرجانمان داره بر می گرده... نور و روشنی خونه داره بر می گرده... ومن خوشحالم و از صبح دارم دعا می کنم که به سلامت و خیر با برادر جان برگردند... خدایا خودت همه خانواده ها رو در پناه خودت حفظ کن خصوصا عزیزان مسافر رو به سلامت به خونه هاشون بر گردون...آمین



پ.ن 1: باید بگم اینهمه مهربونی که از طرف دوستان و همسایه ها نصیب ما میشه نتیجه لطف و مهربونی صد برابر بیشتریه که مامان به اون ها داشته...خداروشکر



پ.ن2: عنوان پست قسمتی از یکی از ترانه های دنگ شو هست که خیلی زیباست... از دیشب داره تو ذهنم تکرار میشه... حتما گوشش کنید



پ.ن3: ببخشید که کم میام و کم می نویسم می دونم این راه و رسم وبلاگ نویسی نیست و مخاطب ها رو خسته می کنه و قطعا این خوبی و محبت شماست که هنوزم به من سر می زنید با وجود بی معرفتی هام... ممنونم از تک تکتون



سر رای برگشتنت آینه می‌کارم

گلدونای دلتنگو رو پلّه میزارم

لحظه‌های بی‌ قصه رو طاقت ندارم

چشم من به راه عشقه، رفتنت گناه عشقه

اون روی سیاه عشقه....

نظرات() 
بودا
دوشنبه 29 آذر 1395 02:43 ب.ظ
سلام
چشمتون روشن
خدا همه مادرا رو حفظ کنه
چه همسایه ی خوبی
به نظر من همسایه ی خوب از فامیل هم بهتره
این رو هم میشد حدس زد که خوبی ایشون عکس العمل رفتار خوب خونواده شما هم هست
مادر منم خیلی به همسایه ها رسیدگی میکنه
در حقیقت ما توی خونه ی سه طبقه ی خودمون با دوتا همسایه ی دیگه مثل خونواده هامون رفتار میکنیم
و واقعا که همیشه هم اونها برامون جبران کردن و این قضیه دو طرفه بوده
به نظرم خونه هایی که همسایه های خوب دارن یه جورایی باید بهشون سرقفلی تعلق بگیره
موافقین ؟
پاسخ بهسا : سلام
سلامت باشید، از ته دلم می گم آمین!خدا مادر مهربون شما روهم حفظ کنه براتون
چه خوب که شماهم با همسایه هاتون انقدر خوب و راحتید
و باید بگم جمله آخرتون عالی بود شدیدا با سرقفلی موافقم!
مهدیس
شنبه 27 آذر 1395 08:41 ب.ظ
سلاااااام عیدتون مبارک،،،ماین لطفو مهربونى ها ب ادم ى انرژى فوق العاده اى میده....خداهمه ى مامانارو حفظ کنه انشاالله^-^
پاسخ بهسا : سلام.
عیدتوهم مبارک مهدیس جان
انشالا دختر خوب و مهربون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :