تبلیغات
سفر تندرستی من؛ سبک زندگی بهتر و پایدار - سفر یه شعره سفر یه قصه ست..
سفر تندرستی من؛ سبک زندگی بهتر و پایدار

سفر یه شعره سفر یه قصه ست..

سه شنبه 23 خرداد 1396

نویسنده: بهسا |

وارد فروشگاه شدم، سبد برداشتم و مشغول برداشتن چیزهایی که میخواستم بین قفسه ها شدم...صدای ربنا از بلندگو فروشگاه پخش شد و بعد از اون هم اذان مغرب..اولین روز ماه رمضان بود و من هم حس خوبی از شنیدن ربنا داشتم و هم غصه دار به خاطر اینکه نمی تونستم روزه بگیرم.. همون عصر رفته بودم دکتر.. برای سرماخوردگی شدیدی که بلافاصله بعد از رسیدنم به شیراز (یعنی یک هفته قبلش) خورده بودم... اصلا بهتر نمی شدم اگر تازه از مرخصی برنگشته بودم این سرماخوردگی قابلیت اینو داشت که سه چهار روز بمونم خونه و استراحت کنم اما برعکس از لحظه ورود به محل کارم یه عالمه کار و جلسه های طولانی شامل حالم شد و من با اون حال گیج و منگ و سرماخورده و صدایی که از ته چاه میومد تو جلسات شرکت می کردم و کارا رو تحویل می دادم.
یک هفته با دارو و جوشونده و بخور و سوپ گذشت و ذره ای بهتر نشدم!(من واقعا از آمپول میترسم و برای همین همه راه ها به جز آمپول و استراحت که فرصتش دست نداد رو توی اون یک هفته رفتم که خوب بشم ولی جواب نداد)
به دکتر گفته بودم برام آمپول بنویسید که خوب بشم می خوام روزه بگیرم ، گفتم من خیلی از آمپول می ترسم الان خیلی جرات دادم به خودم که می گم بنویسید که بتونم روزه بگیرم، ولی گفت نمیشه و باید 10 روز حداقل!! آنتی بیوتیک قوی بخوری با مایعات زیاد چون گوش و گلوت حسابی عفونت داره و اگر سر تایم نخوری و یا کمتر بخوری بدنت عادت می کنه و دفه بعد باید بیشتر بخوری!!!
اینطوری شد که امسال تازه امروز تونستم روزه بگیرم!
واقعا دلم می خواست یه سفرنامه کامل از یک هفته ی رشت بنویسم ولی وقتی رسیدم که مریض شدم و نتونستم و بعدشم خب دیگه حس می کنی از دهن افتاده و باید همون موقع که گرمی و سرخوش از سفر بنویسی!
به جاش  چند تا مورد که تجربه این سفرم بود رو می نویسم:

+++ رشت قطعا شهر دوست داشتنی و زیبایی هست با مردمانی مهربون و شیرین! شیرین واقعا توصیف خوبیه به نظر من! آدمایی که اکثرا به دل می نشینند و مهربان هستند و معمولا دوست دارند که به تو کمک کنند.

+++ رشت در ذهن من تا همیشه با دوتا چیز باقی می مونه که این دوتا چیز بودن که باعث شدن این شهر نقش مهمی توی زندگی من بگیره...مورد اول دوری و دلتنگی و گاهی  هم غصه والبته تجربه های ارزشمند داره..... اما مورد دوم تا همیشه باعث میشه که لبخند بزنم با شنیدن اسمش، و  یادِ دوری نیوفتم! مورد دوم همه جوره شیرینی و عشق و مهربونیه و یه دوستی قطعا ارزشمند و  ماندگار... مورد دوم قطعا چیزی نیست به جز مگهان... دوستی که اینجا و دنیای مجازی به من هدیه داد و  هرگز فکر نمی کردم یک دوست مجازی برام حقیقی بشه و انقدر بودنش موهبت باشه.... هرگز فکر نمی کردم که وبلاگم چیزی بیشتر از دلنوشته های مجازی من و مخاطبان مجازیم باشه... ولی شد...خیلی خیلی  بیشتر شد.. اینجا دوستای زیادی بهم داد دوستایی که یه وقتایی فقط بودن اونا بهم ارامش می داد و خوشحالم می کرد  و خب مگی هم از دل این دوستای خوب وارزشمند من حقیقی شد. خداروشکر برای بودنتون! خداروشکر برای بودنت مگی ِمن!

+++ اگر گذرتون به گیلان میفته حتما حتما یک روز رو برای قلعه رودخان کنار بگذارید که اگر نبینید از دستتون رفته! گفتن  از روزی که ما رفتیم قلعه رودخان  خودش یه پست طولانی و جداگانه می طلبه، انقدر که خوش گذشت و خاطره های جالبی داشت! فقط این رو بگم که مطمئنم برای خودم هم کمتر ممکنه پیش بیاد که توی همچین هوایی دوباره بتونم برم! چه هوایی؟؟ بله می گم چه هوایی! هوای دلپذیر اردیبهشتی و شش ساعت بارون مداوم در جنگل و ترکیب مه و شبنم و طبیعت سرسبز!
صعود در چنین هوایی خیلی خاص و خاطره انگیز بود!
و البته با وجود تفاوت هاشون به شدت برای من یاداور قلعه بابک و جنگل های زیبای ارسباران بود که اون روز هم سال ها پیش خیلی خوش گذشت....

+++ اولین دیدار من و مگی در این سفر و توی رشت همون شب بعد از برگشت از قلعه رودخان بود!ساعت از 8 گذشته بود که برگشتیم به خونه و حیف بود که همدیگر رو نبینیم  چون شب قبلش هم امکانش پیش نیومده بود! این بود که تا مگی به من رسید ساعت شد حدود 11 شب! (و امان از ترافیک رشت که همزمانی ایام انتخابات هم تشدیدش کرده بود!)
 اما اصلا نگران نباشید!
شما به راحتی میتونید تا دیروقت ِ شب، شهر رشت و زنده و بیدار ببینید و امنیت کامل داشته باشید و قطعا همیشه کافه خوبی وجود داره که بتونید برید و بنشینید. و خب به نظر من رشت شبهای زیباتری داره ... گرچه روزهاش هم زیباست.
و اصلا مگه میشه با مگی و خواهر مهربونش باشی و بهت خوش نگذره؟! خواهرای خوبی که با وجود مشغله های کاری که داشتن ما رو حسابی شرمنده کردن و لحظه های قشنگی برامون ساختن  خصوصا عصری که رفتیم سد خاکی! 
و چی میشه گفت وقتی میبینی انقدر محبت دارن که میخوان هرطور شده در تایم بودن من کارگاه بذارن که منم بتونم توش شرکت کنم! واقعا ممنونم به خاطر همه چیز دوستای زیبای رشتی خودم!

+++ خب مگه میشه از رشت حرف زد و از غذا حرف نزد؟ اصلا این مساله خیلی خیلی نقش پررنگی داره در زندگی روزمره مردم رشت! البته که غذا نقش مهمی تو زندگی همه داره ولی واقعا باید برق چشمای یک رشتی رو ببینید وقتی از خوراکی جات حرف می زنه! 
از هرچی که بگذرند از غذا و مخلفاتش نمی گذرند! تنوع زیاد و طعم های خاص  و متفاوت ( که تو این زمینه یه رقیب جدی برای شیراز خودمون محسوب میشه:دی) و البته در هر ساعت از شبانه روز! این علاقه رو ثابت می کنه!
و با کمال احترام به کباب ترش و میرزاقاسمی و سایر غذاهای رشتی که من تا حالا خوردم(همه رو نخوردم که) فیوریت من تا این لحظه قطعا " کال کباب" هست!
گرچه طعم سیر و بادمجان کبابی و بافت سنگینش باعث میشه زیاد نشه خورد ولی فوق العاده بود و من خیلی دوستش داشتم!  (آیکون شیکموویی که الان داره طعم کال کبابو تصور می کنه! )
رستوران شورکولی قطعا انتخاب خوبیه برای تجربه یک غذا ی خوشمزه و محیط زیبا!
و پیشنهاد دومم اینه که بستنی خوشمزه و سالم بونیتو رو حتما امتحان کنید.

+++ درکل این چهارمین سفر من به رشت بود  و یکی از زیباترین سفرها درکنار خانواده و دوستای خوب رشتیم.
گرچه تا برگشتم این سرماخوردگی حسابی از دلم درآورد! نگران بودیم چیز دیگه ای خوشی سفر رو در برگشت به کاممون تلخ کنه که خداروشکر اون ختم به خیر شد.

+++ قطعا در مورد رشت خیلی بیشتر از این ها میشه نوشت و گفت که قلم و وقت من قاصره.. مثلا یادم رفت از بازار رشت بگم که چقدر دوستش دارم و لذت قدم زدن توی پیاده راه سبزه میدان و میدان شهرداری که تقریبا هر روز با مادرم هرکجا که می رفتیم آخرش به اونجا ختم می شد!
 و آها!! یکی دیگه! کبابای خیابونیش!! اینو وقت نشد که منم امتحان کنم ولی حتما باید دفه بعد امتحانش کنم:)

پی نوشت مهم: فکر می کنم این پست به عنوان پست آخر من در این وبلاگ مناسب باشد. مدتی هست که به فکر اینم که میادین وبلاگ نویسی رو به جوونا بسپرم و فقط خواننده باشم... حداقل برای مدتی... ولی اگر مجددا شروع به نوشتن کنم قطعا جای دیگری خواهد بود.
البته یک اتفاق یهویی و قشنگ افتاده که احتمالا باعث میشه این پست اخر نباشه و پست بعدی و احتمالا آخر رو از ان جای خاص براتون می نویسم.

نظرات() 
مهدیس
شنبه 1 مهر 1396 09:09 ق.ظ
سلام خصوصیم ب دستتون رسید؟
پاسخ بهسا : آره عزیزم
خیلی عالیه
مطمئن باش باوجود همه سختی هاش خیلی شیرینه و خیلی برات تجربه های خوب داره. امیدوارم که به خیر و سلامت بگذره. منم شهر دیگه دانشجو بودم و توی خوابگاه اگر سوالی داشتی در حد توان خوشحال میشم کمکت کنم
مهدیس
پنجشنبه 30 شهریور 1396 09:55 ق.ظ
سلام بهسا بانوی عزیزم خیلی وقته میخوام بیام بهت خبر قبولیمو بدم انقد درگیر کارای ثبت نامم که اصلن نتونستم
دانشگاه هنر اصفهان قبول شدم
پاسخ بهسا : وای مهدیس!!! این عالیه!تبریک میگم بهت عزیز دلم آفرین.خدا میدونه که چقدر تو فکرت بودم اما نمیدونستم چطور ازت خبر بگیرم از طرفی هم می دونم کنکوری ها دوست ندارن ازشون سوال بپرسی!:) خوشحالم که جواب وقتی که گذاشتی رو گرفتی.الان نمیدونم تو اصفهانی هستی یااز جای دیگه میری اصفهان،ولی امیدوارم که بهترین اتفاق ها در این دوره جدید زندگیت برات اتفاق بیفته،اگه دوست داشتی خصوصی بهم بگو چی قبول شدی،البته از اونجایی که دانشگاه هنر هستی یه جورایی از خودمونی!
بودا
چهارشنبه 18 مرداد 1396 08:47 ق.ظ
سلام بر بهسا بانوی پولدار : )))
چرا پولدار ؟ برای اینکه مدت زیادیه نیستین و احتمالا مشغول کارین و طبیعتا باید تا حالا پولدار شده باشین دیگه نه ؟

منم میخواستم بگم خیلی وقته که نیستین و من تقریبا هر روز بهتون سر میزنم
شمال الان بی نهایت گرم و شرجیه ولی توی پاییز هوا خیلی بهتر میشه
منم میخواستم برم ولی ترجیح دادم صبر کنم تا هوا خنک تر بشه
هیچ دقت کردین بهسا که چقدر حس خوب بین رشتی ها و شیرازی ها هست ؟
شما مگی رو دوس داری ایشونم
رابطه ی من و شما هم حالا شاید نه در این حد ولی شبیه همینه
جالب اینجاست که من تمام دوستای خوبی که دارم همشون شیرازی هستن و بی نهایت دوس داشتنی
یکیشون تازه ازدواج کرده و داره هفته ی دیگه میاد خونمون
البته خونه ی تهرانمون
نمیدونین چقدر پسر خوب و دوست داشتنی ای هست
سری قبل که اومده بود بردمش تمام جاهای دیدنی تهران گردوندمش
ایشالا شما هم تهران اومدین یه خبری بدین
خوشحال میشم مسلما از دیدنتون
پاسخ بهسا : سلاممم
بعله درست حدس زدید الان یه بهسای پولدار خفن صحبت می کنه!!!
مرسی که هر روز میای و ببخش که من پست جدید ندارم فعلا فقط وب خونی می کنم
کجایی شما؟ وبتونو تعطیل کردی؟ کجا رفتی منم چند بار اومدم و دیدم هنوزم وبلاگت از دسترس خارجه!
مرسی که به شیرازی ها و به من لطف داری این مساله متقابله و شماهم دوست خوبی هستی برای من
کلا شیرازی ها و رشتی ها خیلی اخلاقای مشابه دان و راحت با هم کنار میان و ارتباط می گیرن
مرسی از لطف و محبتت
فعلا تصمیم دارم تا دفاع پایان نامه هیچ سفری نرم(اگه بتونم ) و بعدش با یه سفر خوب حسابی از خجالت خودم در بیام
مهدیس
پنجشنبه 12 مرداد 1396 10:24 ق.ظ
سلام بهسا بانوى عزیزم
(: إ إ تو روخدا ببین چنوقت نبودما چن تایى از بچه ها آدرس تغییر دادن چن تایى وبلاگاشونو بستن و حالا شمام ک تصمیم ب رفتن گرفتین): و اوووه ازخرداد ماه هنوز چیزى ننوشتین .. چقدر خوب رشت روتوصیف کردین من تا حالا نرفتم اما با وجود تعریف ها و همینطور وجود مگهان میتونم ب خوبى توصیفاتتون رو درک کنم(: ..آه دلمان باران خاست و بقول آقا هانى رشت *-*

میگم اگ خدایى نکرده از اینجا رفتین ب منم ادرس میدین؟*~*
پاسخ بهسا : سلام مهدیس مهربون
اتفاقا این چند وقت خیلی به یادت بودم عزیزم
خوبی؟
آخ اخ نگو از باران!! که منم دلم می خواد!
البته بگم الان به طرز خیلی خفن و وحشتناکی رشت گرم و شرجیه و کلا شمال تو تابستون رو من خیلی دوست ندارم. بذار تو بهار و پاییز برو
وخب جدای از هوا رشت و مردمش و مگهانش عالین!
مگه میشه من برم جای دیگه و تو رو نبرم؟ حتما اگر جای دیگه نوشتم به دوستام خبر می دم
مرسی که هنوزم میای اینجا
هانی
سه شنبه 30 خرداد 1396 07:25 ق.ظ
دلمان رشت خواست
رونوشت : مگی
پاسخ بهسا : تازه این روزا بارون هم اومده حسابی!! اونقدر که دل ما هم دوباره خواسته
اصلا چه معنی میده اینهمه بارون میاد اونجا اونوقت یکم برای ما نمی فرستن!!!:دی

رونوشت: مگی جان پاسخگو باش!
بودا
شنبه 27 خرداد 1396 08:25 ق.ظ
سلام بهسا
چه پست بی نظیری
اصلا هر چی که از شهر من نوشته بشه بی نهایت زیبا و دوس داشتنیه
خدا رو شکر که بهتون خوش گذشته و مگه میشه آدم رشت باشه و بهش خوش نگذره ؟
رشت رو خوب شناختین
مردمای خوب و مهربون و غذاهای عالی
میدونین ؟ توی رشت باید زندگی کرد
باید خود خودتون باشین
من بهترین لحظات زندگیم رو توی رشت داشتم
در میدون شهرداری از یه دستفروش پیر کاسه ای لوبیای داغ گرفتم
همراه اون نون بیات ، سیر تازه و خیار و نوشابه شیشه ای هم داد
کنار خیابون غذام رو که تقریبا بهترین غذای عمرم بود رو خوردم
بعد دقیقا از وسط خیابون یعنی جایی که ماشینا باید رفت و آمد کنن قدم زدم تا گلسار
توی گلسار رفتم بلورک و یه قهوه اونجا خوردم
و سه نصفه شب بعد از خوردن شیر موز معروف رشت رفتم خونه ی دائیم و تا صبح تا پسر دائی و پسر خالم گفتیم و خندیدیم
راستی خیلی جالبه که شما انقدر خوب مردم رشت رو توصیف کردین
مردم مهربون و با احساسی که با دیدن شما لبخند میزنن و هر طوری هست میخوان کمکتون کنن و لحظه های خوبی براتون بسازن
فکر میکنم تمام رشتی ها باید همین طور باشن
در آخر اینکه یکی از آرزو های من زندگی کردن در رشته و متاسفانه تنها عضو خونواده که خونه ای توی رشت نداره منم
حیف ...
پاسخ بهسا : سلام
ممنونم بودا، توصیفاتم مبتنی بر واقعیت و تجربه خودم تا الان بود.
میدونی شما هم یکی از کسانی هستی که رشت رو به یاد من میاره.
اصلا الان عاشق این دستفروشه شدم و اون مخلفاتی که با توجه به محدودیتش بازهم فراموشش نکرده!!!
امیدوارم زود به آرزوتون برسید و فکر می کنم برای شما که خودتون اهل اونجا هستی خیلی راحت تر باشه و به زودی یه خونه خوب یه جای خوب بگیری
مگی
چهارشنبه 24 خرداد 1396 10:16 ب.ظ
خداااا
این پست چه خوب بود من برم ذوق كنم فعلا بعدا نظرمو بگم
پاسخ بهسا :
سلام
سه شنبه 23 خرداد 1396 02:43 ب.ظ
خوشحالم که بهت خوش گذشته
بهسا جون نرو از اینجا
بابا من دوستای وبلاگیم رو دوست دارم دلم نمیخواد یکهو برن
میشه هر جا رفتی به من آدرس بدی
پاسخ بهسا : ممنونم سلام جان جای شما خالی بود.
عزیزدلم منم خیلی دوستای وبلاگیمو دوست دارم و چون نمیخواستم یکهو برم گفتم اما خب یک مدتی تمرکز و اشتیاق نوشتن رو ندارم و همینم باعث شده دیر به دیر بنویسم و این به نظرم برای وبلاگ نویس و مخاطبان خیلی جالب نیست برای همین مدتیه که به بستن وبم فکر می کنم.اما هر جا برم حتما به دوستام آدرس میدم عزیزم نگران نباش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :