تبلیغات
سفر تندرستی من؛ سبک زندگی بهتر و پایدار - یک شهر وند معمولی ......
سفر تندرستی من؛ سبک زندگی بهتر و پایدار

یک شهر وند معمولی ......

چهارشنبه 15 بهمن 1393

نویسنده: بهسا |

  • معمولی بودن در زندگی، میتواند سخت ترین وضعیت ممکن باشد. مثلا؟ 
    شاگرد معمولی بودن. قیافه معمولی داشتن. دونده معمولی بودن، نقاش معمولی بودن، دانشجوی معمولی بودن، نویسنده معمولی بودن، معمولی ساز زدن و معمولی رقصیدن و معمولی جشن عروسی بر پاکردن، معمولی مهمانی دادن، فرزند معمولی داشتن و دوست دختر و پسر معمولی پیداکردن.
    منظورم از "معمولی" همان است که عالی و ایده آل و منحصر به فرد و کمیاب و در پشت ابر ها نیست، بلکه همین جا، روی زمین، کنار ما، فراوان و بسیار هست.
    فرهنگ ایده آل گرایی تیغ دولبه ایست که هم انگیزه ایست مثبت برای پیشرفت و هم می تواند شوق و ذوق فراوان آدمهای معمولی را شهید کند. من مثلا بعد از سالها با علاقه نقاشی کشیدن، روزی که فهمیدم در نقاشی خیلی معمولی ام برای همیشه نقاشی را کنارش گذاشتم. این کنار کشیدن زمانی بود که همکلاسی دبیرستانم، در عرض دو دقیقه با مداد بی جانش، چهره خانم معلم مان را، با آن دندان های موشی، و شلخته موهای فر کنار گوشش که از مقنعه چانه دار میزد بیرون، کوبید کنار طرحی که من بیست دقیقه طول کشیده بود تا دزدکی در حاشیه جزوه از او بکشم. 

    حقیقت این است که دوستم در نقاشی یک نا بغه بود و تمرین و پی گیری من خیلی با نبوغ او فاصله داشت و من لذت نقاشی کشیدن را از خودم گرفتم تا خفت معمولی بودن را تحمل نکنم.

    ضعیف بودم آن روزها. دنیایم آنقدر کوچک بود که با بیشتر شاخص های "ترین" زندگی کرده و خود را مقایسه می کردم. و این ترین بودن آدم را ضعیف و شکننده می کند. 

    شاید همه آدم ها اینطور نباشند. من اما، همیشه در درونم یک سوپر انسان داشته ام که می خواست اگر دست به گچ بزند، ان گچ حتماً بایستی طلا شود. یک توانای مطلق که در هیچ کاری حق معمولی بودن را ندارد.
    اما امروز فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت می خواهد. آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد نه نقاشی را میگذارد کنار، نه دماغش را عمل میکند، نه غصه می خورد که ماشینش معمولی است، نه حق غذا خوردن در یک سری از رستوران های معمولی را از خودش میگیرد، نه حق لبخند زدن به یک سری آدم ها را، نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را.
    حقیقت این است که "ترین" ها همیشه در هراس زندگی می کنند. هراس هبوط در لایه آدم های "معمولی". و این هراس می تواند حتی لذت زندگی، نوشتن، درس خواندن، نقاشی کشیدن، ساز زدن، خوردن، نوشیدن و پوشیدن را از دماغشان دربیاورد.
    مشکل بزرگتر، آن مرز و دیوار تحقیر کننده ایست که جامعه گم شده، ما بین لایه بسیار کوچک ولاغر آدم های "ترین" و گروه بی شمار "معمولی" ها می کشد. همیشه چیزی در آدم های بی شمار معمولی پیدا می شود که برای ترین ها تحقیر کننده و ترحم برانگیز باشد، ترحمی که بسیار متفاوت است از همدلی و هم دردی انسانی.

    به عنوان مثال، در جامعه گم شده، از زبان" ترین باورمندان"، چنین جملاتی می شنویم: 
    آخی، بیچاره با این صداش آواز هم می خواند، بیچاره با این ادبیاتش برای دوست پسرش شعر هم میگوید، بیچاره با این آی کیو فوق لیسانس هم میخواهد بخواند، بیچاره با این سطح زبانش خارج هم می خواهد برود، بیچاره با این سوادش می خواهد کار هم پیداکند، بیچاره با این در آمدش اتومبیل هم می خواهد و غیره. این نیش زبانها و تحقیر ها، منزجرانه بوده و از احترام به حق زندگی نرم و ناب و ساده ای که بین آدم های معمولی جریان دارد بدور است. 

    تصمیم گرفته ام خودِ معمولی م را پرورش دهم. نمی خواهم دیگر آدم ها مرا فقط با "ترین" هایم به رسمیت بشناسند. از حالا خودِ معمولیم را به معرض نمایش می گذارم و به خود معمولیم عشق می ورزم و از همه درخواست دارم فقط با منِ معمولی آشنا شده و به حقوق معمولیم احترام بگذارند. من خانه معمولی خواهم داشت، در پی دارائی معمول و اتومبیل معمولی خواهم بود. چهره ام و لباسهایم معمولی خواهد بود. ولی سعی خواهم کرد عقل و خرد ودانشم را تعالی ببخشم.



   متن بالا رو به طور اتفاقی دیدم و از خوندنش لذت بردم.
 این جا گذاشتمش خصوصا برای افراد کمال طلب!
 گرچه این کمال طلبی یه جاهایی خیلی خوب بوده برای کسی مثه من و کمک کرده که به وضع موجود قانع نشم و برم دنبال بهتر کردنش ولی خیلی وقتام باعث شده از خیلی چیزا دست بکشم و دلسرد بشم چون بهترین نبودن و این اصلا خوب نیست. یا همه چی یا هیچ چی! .......اینو نمی دونستم تا زمانی که یه نفر منو متوجه این موضوع کرد چند سال پیش و از اون به بعد واقعا رو این قضیه کار کردم.
 قرار نیست همیشه همه چیز عالی باشه و من نوعی تو همه چیز بهترین. همه آدما با هم همه بهترینا رو می سازند... که اصلا سر این بهترین حرف و حدیث هاست چون به شدت نسبی هست....


پ.ن 1: دوستای خوب و مهربونم از همتون خیلی خیلی ممنونم که با حرفای خوبتون بهم کمک کردید و حالمو درک کردید. خیلی خوشحالم که هستید. این روزا دارم سعی می کنم یه مسیر جدید برا ی خودم ترسیم کنم. از همتون و تک تک حرفا و نظراتون چیزهای زیادی یاد گرفتم. برام دعا کنید.

پ.ن 2: امشب و دیشب دوتا دورهمی ساده اما لذت بخش داشتم که حالمو حسابی خوب کرد.... ازش می نویسم.

پ.ن 3: عاقا من یه مشکلی دارم! تو قسمت لینکدونی من حدود 17،18 تا لینک هست اما تو وبم فقط 10 تا رو نشون میده! چرا؟ ربطی به قالبم داره؟ چون قبلا اینطور نبود! شاید تنظیمات خاصی داره! ممنون میشم بهم بگید اگر می دونید.

نظرات() 
پنجشنبه 23 بهمن 1393 05:24 ب.ظ
از وقتی شرو کنی به معمولی زندگی کردن تازه میفهمی چقدر زندگی بدون استرس خوبه .من که اینطور بودم
پاسخ بهسا : درسته
لی بانو
دوشنبه 20 بهمن 1393 04:11 ب.ظ
بهسا جون روبه راهی ؟ تا پیان ده روز ببینم چقدر كم میكنی ؟ آی باریكلا دختر ...
ستاد تشویق رژیم گیرندگان !!
پاسخ بهسا : مرسی لی جونم
آره خوبم فعلا یه روزش که خوب گذشته انشالا که کم کنم
همینجا تمام قد از ستاد تشویق خصوصا لی عزیز تشکر می کنیم
رویا
دوشنبه 20 بهمن 1393 10:13 ق.ظ
D=
میگم اشکال نداره دو کیلو کم میکنی با مسابقه ^_^
بعد تو اسفندم 3 کیلو کم میکنیم
پاسخ بهسا : انشالا
حتما مرسی رویا جان که هوامو داری
رویا
یکشنبه 19 بهمن 1393 05:33 ب.ظ
بهسا ؟
میگم نکنه منو تو همزاد همیم ؟
خیلی فکرامون نزدیکه بهم با کارامون :)

+ گذاشتم تو جدول
پاسخ بهسا : شایدم باشیم رویا جان، به قول اونوریا? who knows
مرسی عزیزم
هانی
یکشنبه 19 بهمن 1393 01:59 ب.ظ
راست میگی؟ عروسی کی؟ نزدیک یا دور؟
ایول دم شما گرم همراه گرام
پاسخ بهسا : نه خیلی نزدیک نه خیلی دور- پسر پسردایی مامانم
قربونت
اسمان
یکشنبه 19 بهمن 1393 11:42 ق.ظ
بهساجون خیلی خیلی متن جالبی بود
مرسی ازگذاشتن این پست زیبا
پاسخ بهسا : فدای تو آسمان جونم
هانی
یکشنبه 19 بهمن 1393 11:02 ق.ظ
وواااایییی بهسا تو معرکه ای، نه الان دیگه شد 18 روز، تولدمه باید حسابی خوش تیپ باشم
پاسخ بهسا : هورااااااااا تولد! مبارکا باشه پیش پیش!
منم تو 18 باهات همراهم- آخه 18 روز دیگه عروسی داریم
انشالا خوشتیپی خوشتیپ تر میشی
هانیه
یکشنبه 19 بهمن 1393 10:28 ق.ظ
اوهوم خوب نیس... تا حالا به هراسی که باهاش زندگی میکنم فک نکرده بودم
پاسخ بهسا : عزیزم الان که میدنیم میتونیم نذاریم بترسونتمون میتونیم کنترلش کنیم. ماها زندگی رو سخت می گیریم اما زندگی ساده تر از این حرفاست
هانیه
شنبه 18 بهمن 1393 05:13 ب.ظ
سلااااااااااامممم عزیزم خوشحالم حالت بهتره
راستش متن ترسناکی بود! حال و روز الان منو توصیف میکنه...
پاسخ بهسا : مرسی
عزیزمممم چرا ترسناک! پس تو هم کمال طلبی همیشه خوب نیست آدم اذیت میشه هانیه خانم گل
هانی
شنبه 18 بهمن 1393 09:30 ق.ظ
وای ببین کی اینجاست یه بهسای پر انرژی،
خوشحالم که خوبی، بسی متن زیبا و دل انگیزی بود، خوشمان آمد.
من با میهن بلاگ کار نکردم نمیدونم دلیلش چی میتونه باشه.
پاسخ بهسا : فدای تو هانی جان خوب و مهربون
مرسی آره خیلی خوبم و یه برنامه خفن ریختم برا خودم
خوشحالم که متنو دوست داشتی
ماهور
پنجشنبه 16 بهمن 1393 09:00 ق.ظ
خیلی ی ی ی ی ی ی وبلاگت دوست داشتم بهم افتخار می دی به وبلاگ من هم سر بزنی
مگهان
پنجشنبه 16 بهمن 1393 08:20 ق.ظ
چقدر قشنگ بود این پست واقعاً همینه ها .. چند تا از ما خیلی کارا رو کنار گذاشتیم چون حس می کردیم توش بهترین نیستیم ؟
من اعتراف می کنم خیلی !!!
خوشحالم که دور همی داشتین و دور همی ها بهترت کرده ! برات آرزو می کنم هر شب و هر روز حالت بهتر باشه : )
من فکر کنم می تونه به قالب هم مربوط باشه نشون داده نشون لینک
پاسخ بهسا : درسته عزیزم، یه معمولی اکتیو خیلی بهتر از یک نابغه بی هدفه.
ممنونم از آرزوهای خوبت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :