تبلیغات
سفر تندرستی من؛ سبک زندگی بهتر و پایدار - دختری از تابستان، یک کودکانه شیرین
سفر تندرستی من؛ سبک زندگی بهتر و پایدار

دختری از تابستان، یک کودکانه شیرین

چهارشنبه 3 تیر 1394

نویسنده: بهسا |

من یک دختر تیر ماهی ام. یه دختر تابستونی!

 گرچه گرما رو زیاد نمیتونم تحمل کنم و بیشتر سرما و برف و بارون دوست دارم ولی شادابی تابستان رو خیلی دوست دارم. و تیر ماه رو از همه بیشتر، نه فقط به خاطر اینکه متولد این ماه هستم برای اینکه تیرماه اول تابستونه و خیالت راحت که  سه ماه  تعطیلات شیرین در پیش رو هست، همیشه خرداد و امتحانا رو تمام می کردیم و ثانیه شماری می کردیم برای رسیدن این ماه آتشین، برعکس شهریور که در عین اینکه من همیشه دلم پر میزد مدرسه ها باز بشن ولی یه ور دلت هم ناراحتی که داره تمام میشه!

آخ تابستون لذت بخش کودکی!



- آب بازی و خنکی آب تو حیاط که خیلی وقتا مامان و بابا هم در حال آب دادن به باغچه ناغافل خیسمون می کردن و ما جیغ می زدیم و فرار می کردیم از خوشی (هنوزم گاهی مامان اینکارو می کنه!)

-  خواب قیقوله زیر باد کولرآبی!

-  هندوانه خنک عصرانه!

- بستنی دوقلو!

 - دوچرخه سواری و یه عالم بازی دیگه با فراغ بال تا بعد از غروب آفتاب با بچه های کوچه با لباسای رنگارنگ و موی دم اسبی!

-  لواشک خونگی که دلمون آب میشد تا خشک بشه و تو مراحل مختلف بهش ناخنک می زدیم( هنوزم این کارو می کنم!)

-  ثانیه شماری برای 5 شنبه های وعده داده شده شهربازی!

- کلاس های شعروقصه، زبان، شنا و کتابخونه کوچیک و دلپذیر کانون فرهنگی که دیگه تا آخر تابستون ته رماناشو در می آوردم.
رمانای مارک تواین(ینی عاشق هاکلبری فین هستم هنوز که هنوزه کتابشو می خونم و کیف می کنم. خصوصا اون تیکه هایی که می خواستن با تام جیم رو فراری بدن و چیزای مختلف رو کش می رفتن که یه روزی پس بدن، آخ که هنوز از تصور کره آب شده روی سر تام که خاله بیچارش فکر کرد مغزش آب شده غش می کنم از خنده! هنوزم گاهی دوباره این کتابو می خونم، کتابی که هدیه بابا بود و چاپ قدیمی داشت و من کلاس پنجم که بودم خودم صحافیش کرده بودم! عکسشو میذارم )،
کتابای ژول ورن ، بابالنگ دراز و زنان کوچک در چندین ورژن و ترجمه مختلف خونده بودم. آلیس، دور دنیا در هشتاد روز، میشل استروگانف، قصه های کریستین اندرسون، هزارو یک شب،دکتر جکیل و مستر هاید، حتی کنت مونت کریستو که 11 سالگی خوندمش و و یه عالم کتاب دیگه ...
من عاشق کتاب بودم از بچگی هر وقت بابا می رفت ماموریت و می گفت برات چی بیارم می گفتم کتاب!



 - پهن کردن قالیچه و بساط اسباب بازی زیر آلاچیق درخت انگور گوشه حیاط و خاله بازی با دخترهمسایه

-  شیطنتای پسرخاله ها که وقتی میومدن خونمون ظهرا در حیاط قفل می شد اما هیچ قفلی جلو دارشون نبود و از درو ودیوار بالا می رفتن و من و خواهرم دنبالشون تو پارک محله! و کی باور می کرد اون پسربچه های تخس یک روزی مردان موقر و آرومی میشن؟
نمیدونم چه لذتی داشت اون سرسره داغ! اونم با دامن کوتاه! اینو فقط یه دختر می فهمه که با دامن کوتاه سرسره بازی کرده و اصطکاک سرسره و پوست نحیف پاهاش باعث نشده دوباره نره توی صف! اونم سرسره پیچ پیچکی که جدید آورده بودن تو پارک محلمون و اصلا نمیشد ازش بگذری!

- شیش خونه بازی! البته اینجا باید ذکر کنم که دونوع بود یک شیش خونه و یک هشت خونه! شیش خونه باید سنگو با خودت می بردی لی لی کنان و خونه 4 که استراحت بود رسیدن بهش چه کیفی داشت! اما هشت خونه باید از روی خونه ای که سنگ بود می پریدی! این نوع سنگش خیلی مهم بود! خیلی وقتا بچه ها سنگ صاف و خوبی که پیدا می کردن میذاشتن تو کیف مدرسه که هر جا لازم شد زود آماده بازی باشن!

- آتاری و بعدم لینتندو و آخرشم سگا با اینا همگی خونه خاله که پسر داشت اول از همه آشنا می شدیم. این پسرخاله های من کل داشتن تو این بازی ها و یه دفتر داشتن که پر از رمز و کد ... بود! جالبه که اینترنتم نبود نمی دونم از کجا می آوردن! اولین باری که تابستون خونه خاله مونده بودم و مورتال کمبت بازی می کردم از بس که فشار داده بودم این دکمه های دسته رو تا بلکم یه مشت ناقابل روونه حریفم بکنم سر انگشت شصتم سرخ و متورم شده بود! شخصیتی که من انتخاب می کردم اون دختره بود که خوشکل بود بعد یه مدت فن هاشو یاد گرفتم!
بعد رفت سمت پلی استیشن و ایکس باکس...! چن وقت پیش رفتیم خونه خاله و دیدم پسر خاله ها نوستالژی بازیشون گل کرده و رفتن یه سگا و بازیهاشو خریدن! درست عین اون وقتا پسرای گنده نشسته بودن جلوی تلویزیون و کف پذیرایی به بازی و دعوا و خنده! چقد خوب بود بعد چند سال tiny toon بازی کردم با این تفاوت که ایندفه روی ال سی دی 49 اینچ بود!

و یه عالم خوشی های بزرگ و کوچیک! که هنوز از یادآوریشون غرق خوشحالی میشم.

خوشحالم برای همه دوره های زندگیم و خوشحالم برای اینکه واقعا بچگی کردم و ازش لذت بردم.

ولی الان به جرات می گم که تابستان کودکی مزه دیگری داشت وطعم شیرینش همیشه بامن خواهد بود.

روزگارتون پر از لحظه های تابستونی شیرین، خنک و هیجان انگیز!

نظرات() 
فر
شنبه 6 تیر 1394 12:30 ب.ظ
بهسا گلی
چندمه تفلدت مادر؟
پاسخ بهسا : دیروز بود عزیزم
امروز میام با یه پست تولدی با تاخیر
مگهان
شنبه 6 تیر 1394 07:34 ق.ظ
یعنی کامنت من نیست ؟!؟!؟!؟

صبح برات نوشتم که!
پاسخ بهسا : الان دیدم عزیزم
تایید کردم
مگهان
شنبه 6 تیر 1394 07:11 ق.ظ
بهسا ... این پست رو دوبار نوشیدم . از اون نوشیدن های واقعی...
میوه ی تابستونی :) تولدت باید نزدیک باشه ... مبارکه از حالا :*
بهسا...
دامن کوتاه و سرسره ... یک لحظه از ذوق چشمام پره اشک شد ... واقعا یادش بخیر
ما عاشق آتاری بودیم ، یه روز بابام با پولای عیدیمون + پولای خودش رفت و برامون میکرو خرید که به مراتب های کلاس تر بود... یادش بخیر چقدررر غصه خوردیم !!! من زیاد یادم نیست ولی می دونم خواهرم چند روزی با پدرم سر این داستان قهر بود.
بعد تر خونه ی ما شده بود پاتوق پسرهای همسایه می اومدن خونمون و همه با هم بازی می کردیم . تو ساختمون ما همه پسر داشتن یکی 4 تا یکی 3 تا و یکی از خانواده ها یه دختر داشت که اونم بازی های ما رو دوس نداشت :)
دلم خوااااست
پاسخ بهسا : عزیزم
ممنونم
واقعا یادش به خیر
چه باحال بوده خونتون خوشبحال پسرای همسایه
ما کمودور داشتیم که بابا از خارجه آورده بود، با چنتا نوار بازی آخه بازی هاش مثل نوار بود. بعد یادمه یه بازی بود که مرده به یه در می رسید! عاقا ما هیچ جوره نشد از اون در رد بشیم و بریم مرحله بعد!یکم سخت بود ارتباط برقرار کردن باهاش و ما هم بچه بودیم
فقط چون کیبورد داشت وصلش می کردیم به تلویزیون و ادای کامپیوتر رو در می آوردیم ذوق می کردیم!
اینم جالب بودا! چرا تو خود متن ننوشتمش؟
بعد ما یهویی ارتقا پیدا کردیم به سگا و بعد پلی استیشن بخاطر داداشم
اما پسرخاله ها همونطور که گفتم از آتاری به بعد همه ورژنا رو داشتن و هی ارتقا دادن.
منم دلم خواست بازم اون روزارو
فر
چهارشنبه 3 تیر 1394 11:07 ق.ظ
تمامِ توصیفاتت انگار از زبون من بود بهسا

چقدر دسته ی آتاری می شکوندیم
یادمه اون موقع هزار تومن بود
گرون بود هی دعوامون می کردن

دوچرخه
عااااخ دوچرخهههه
دامن کوتاه هم عالی بود واقعا الان داغیش رو حس کردم!!

وای از اون کتابا که عاشقِ همشون بودم
هزار بار خونده بودم تام سایر رو

ماجراهای کارآگاه تام سایر...

با تمامِ علاقه ای که بهشون داشتم اول دادمشون به داداش کوچیکه ، اون که خوندشون همه رو بخشیدم
پاسخ بهسا : دقیقا افروز جان
اصلا این دوچرخه داستانی بود برای خودش!
دور از چشم مامان با دختر پسرا کورس میذاشتیم و تا چن تا خیابون اونورتر می رفتیم. الان فک می کنم خداروشکر که اونموقع ملت هم آروم تر بودن و هم خیابونا خلوت تر بود وگرنه حتما یه تصادفی چیزی می کردیم
من یه یه دوچرخه زرد داشتم که هنوزم دارم کلاس اول دبستا برای معدل بیست بابا برام خریدن
یکم بزرگ بود اولا کمک داشت اما تا اوایل راهنماییم جواب داد.
خاطرات مشترک ههمونه افروز کم و بیش
خداروشکر برای اون روزا
بودا
چهارشنبه 3 تیر 1394 10:49 ق.ظ
چقدر زیبا نوشتی بهسا بانو
باور کنین برای چند لحظه من رو بردین توی همون دوران
زمان فوتبال با توپ پلاستیکی ، زمان آب حوض کشیدن ،دوچرخه سواری نوبتی و لواشک خونگی که هیچ وقت نشد توی خونه ما کاملا آماده بشه
زمانی که داشتین از پسر خاله هاتون میگفتین من واقعا فکر کردم دارین در مورد من صحبت میکنین
من هم زمانی با پسرخاله و دختر خاله هام پول گذاشتیم و رفتیم سگا کرایه کردیم و بمدت بیست و چهار ساعت نوبتی بازی کردیم
کتاب هم بود کتاب دختر خانه سبز ، سفر به مرکز زمین و ...
جالب اینکه من الان با خوندن پستتون یاد یک خاطره دور افتادم که از یاد برده بودم
خیلی خوب بود ممنونم بابت این پست زیبا
بخاطر یادآوری روزهای خوش گذشته
پاسخ بهسا : خوش حالم که دوست داشتید
اینا یه جورایی خاطرات مشترک اکثر دهه شصتی هاست. خوشحالم که اقلا ماها بچگی کردیم
نمیدونم بچه های نسل بعد میتونن اون کودکی ناب رو تجربه کنن؟
پس معلومه شماهم حسابی شیطون بودید
این حوض خیلی جالبه به خدا
تا همین اواخر هم تو فرهنگ ما کماکان بود ینی حتی اکثر خونه های نوساز یکی دو طبقه هم زمان بچگی من حوض داشتن.آب بازی تو حوض هم عالی بود. ما نداشتیم البته ولی خاله اینا داشتن و شوهر خالم از بس شیطنت می کردن و دست و پاشون میشکست نمیذاشت آب توش باشه. عمقش کم بودا نیم متر
ممنونم از شما که وقت گذاشتید و خواندید
شاد باشید همیشه و پراز حس و خاطرات خوب
نویسندگان وبلاگ
چهارشنبه 3 تیر 1394 10:20 ق.ظ
تمام سخنان عاشقانه دنیا به اندازه یک عمل عاشقانه ارزش ندارد
پاسخ بهسا :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :