تبلیغات
سفر تندرستی من؛ سبک زندگی بهتر و پایدار - چراغ های رابطه تاریکند....
سفر تندرستی من؛ سبک زندگی بهتر و پایدار

چراغ های رابطه تاریکند....

پنجشنبه 12 شهریور 1394

نویسنده: بهسا |

دلم گرفته است
دلم عجیب گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیــــــــدهی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکنــــــــد
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست...

.
.
.
.
همیشه وقتی که دلم میگیره این شعر فروغ توی ذهنم تکرار میشه حتی اگر ربطی به چراغ های رابطه نداشته باشد
اما... الان....چراغ های رابطه لعنتی......
ساکتم این روزها، خیلی! این حجم سکوت برای منی که اغلب سرحالم حتی با وجودیکه دلیل داره اما عجیبه!
این حجم بغض....
شاید این سکوت را از سکوت سه ساله تو وام گرفته ام. سکوتی که سرشار از ناگفته ها بود.
از همان اولین برخوردها متوجه شدم. نگاهت گویا تر از هرحرفی بود 
و رفتارت که در کمال ادب کاملا به حست اشاره می کرد
طوری که حتی (م) مطمئن بود از این مساله.
من اما... بی تفاوت بودم، مثل سایر همکلاسی ها بودی و شاید به لحاظ جذابیت آخرین رتبه!
شرایطش رانداشتی یا جسارتش را نمیدانم اما من خوشحال بودم که حرفی نمیزنی. دوست نداشتم این جمع دوستانه ساده به حاشیه برود. و طبق معمول حاشیه ها از هم بپاشد. همین که از علایق مشترکمان در جمع صحبت می کردیم بیرون میرفتیم،خوب بود... کافی بود... برای من باتو تا همین حد کافی بود....
آخرین دورهمی جمع ما یک سال پیش بود نمیدانم چه شده بود که ب خودت جرات دادی و گفتی دلتنگ شده ای و برای احوالپرسی شماره ای از من نداشتی! به همین بهانه شماره را گرفتی. بعد از آن تو بودی که که زنگ میزدی و پیام میفرستادی اما نه حرفی که اصل حرفت بود. مطمئن شده بودم که چیز خاصی نیست که اگر بود زودتر از اینها باید می گفتی. اهمیتی نداشت و هر چند تا از پیام هایت رابا پیامی کوتاه از سر ادب جواب میدادم.
هرکس به گونه ای درگیر زندگی شد، چنتا از بچه ها مهاجرت کردند، یکی ازدواج، یکی دفاع دکتری و منم که شروع دوبار درس مزید علت شده بود و دیگر نشد که جمعمان جمع شود..
تا چند ماه پیش...
تماس دوباره ات به بهانه ای و ادامه دادنش اینبار ولی متفاوت!
وقتی که فکرش را هم نمکردم سر راهم سبز شدی و حرفی که فکرنمیکردم واقعیت داشته باشد را زدی و گفتی که این حقیقت بوده همیشه از همان اولین دیدارها...
من اما از همان روز درگیر این سوالم که نترسیدی؟
همه این سه سال از از دست دادن من نترسیدی؟
به تو فرصت دادم گرچه حتی لحظه ای قلبم نتپیده بود اما به احترام تمام نکات مثبتی که در شخصیتت وجود داشت. بخاطر علایق مشترکمان.

به خودم گفتم شاید خود خودش باشد؟ 

اما...
چه فکر احمقانه ای!
مگر چقدر میشود به کسی فرصت داد؟
گاهی هم باید تمام شود تا بفهمد قدر آنچه که از دست داده!
دوسه هفته ای ست که دیگر نیستی و نخواهی بود. 
من اما میدانم که دلم برایت نتپید هیچگاه! شوق دیدارت سراپای وجودم را نمی لرزاند اما ...
اما پس این حجم سکوت این روزهای من برای چیست!
این حجم بغض...
چشمانی که به هر بهانه اشکی می شوند!!!
شاید به خاطر آرامشی بود که در حضورت بود. این تنها حس درونم بود از تو

و یا شاید دلیل بزرگتری دارد: " واقعا کسی مرا به آفتاب معرفی خواهد کرد؟؟"





پ.ن: این پست رو چند روزی هست که نوشتم که حال هوای این روزهایم است و دلیل سکوتم. هر بار مردد بودم از انتشارش و اینگه خصوصی تر و شخصی تر از همیشه هست... اما شاید باید یک جا بگویم. بگویم تا تمام شود. 
تمامش کنم بهسای خاموش و دلگیر و اشکو را!




نظرات() 
افروز
دوشنبه 30 شهریور 1394 12:10 ق.ظ
بهسا
عزیز دلم
چرا؟
پاسخ بهسا : افروز جانمممم
بعضی از چرا ها هیچ جوابی ندارند یا حداقل تو ممکن است هرجور با خودت حساب کنی نفهمی جوابشو، بعضی هاشون جواب دارند اما نمیشه نوشت، ای کاش همه چرا های لعنتی دنیا جواب منطقی و قانع کننده ای داشتند....
مگهان
دوشنبه 16 شهریور 1394 03:34 ب.ظ
چقدر عنوان قشنگ بود بهسا.........
پاسخ بهسا : آره عزیزم قشنگ... اما ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :