تبلیغات
سفر تندرستی من؛ سبک زندگی بهتر و پایدار - سورپرایز کردن یا نکردن؟ مساله این است!
سفر تندرستی من؛ سبک زندگی بهتر و پایدار

سورپرایز کردن یا نکردن؟ مساله این است!

سه شنبه 14 مهر 1394

نویسنده: بهسا |

سورپرایز اول:

مهر ماه سال 82
داداشی دبستانی است. در همه سالهایی که به دنیا آمده هر سال به دلایلی تولدش به یک کیک و دورهمی ساده کوچک خانوادگی و البته شیرین خلاصه شده بود.
امسال بنا داریم حتما برایش جشن بزرگ تری بگیریم و فامیل و دوستان رو دعوت کنیم. 
از اونجایی که من عاشق تولد و سورپرایز کردن و این حرفام پیشنهاد میدم که بهش نگیم برنامه تولد داریم و سورپرایزش کنیم.
بماند که از همه سخت تر هماهنگی با دوستان و همکلاسی هاش بود و صحبت با مادرانشان و تاکید بر اینکه داداشی متوجه نشود! و خب دوست باشگاه جیمناستیکش!!! یه سوتی هایی داده بود و زارت گفته بود ما قراره بیایم خونتون تولد! داداشی منم که دیده بود خبری نشده امسال با سادگی گفته بود تولد من فک کنم گذشته که!!!!
خب ساکت بودن و نگفتن پسربچه های 9 و 10 ساله هم داستانیه برا خودش!
تازه همه آماده سازی خونه و شام و خودمون هم باید از ظهر تا عصر و تو  زمانی که میرفت مدرسه انجام می دادیم. و سر ساعت 6 که برمیگشت همه مهمونا اومده باشن و همه چیز آماده باشه که سورپرایز اتفاق بیفته.
اون لحظه به یاد ماندنی هیچوقت یادم نمیره مثل زمانی که اولین بار دیدمش از پشت شیشه، تو بیمارستان، منو چون کوچیک بودم راه نمیدادن و بابا گفت مامانش براش یه برادر آورده و نگهبان اجازه داد بیامو ببینمش، مثل لحظه ای که از مامان گرفتمش و تو بغل من پا گذاشت به خونه....
خلاصه درو باز کردیم و براش تولدت مبارک خوندیم و نگاه مبهوت برادرک!
 تعجب کرد، خوشحال شد اما من حس کردم نه اونطوری که باید! خب چه توقعی داشتم اون فقط یه بچه بود و یه جورایی تا آخرای تولد هم انگار کامل باورش نشده بود که تولدشه وسطای شب با دوستاش رفته بودن تو اتاق پلی استیشن بازی می کردن!!!
رفتم بیارمشون یادم نمیره که دوست تپلی بانمکش میگفت "این تن بمیره بذار بازی کنیم" من غش کردم از خنده و گفتم یکم بازی کنید و بعد بیاین یکم برقصین حداقل تو فیلم بیفتین!
شب خوبی بود و به هممون خوش گذشت و تا مدتها ازش حرف می زد و خوشحال بود ولی من یک چیز رو متوجه شدم:

" هیچ وقت یه کودک رو برای تولدش سورپرایز نکنید!"

اگر برگردم به اون موقع دیگه این پیشنهاد و نمیدم. بچه ها باید از یک ماه قبلش بدونن که تولدشونه، که براش ذوق کنه، تدارک ببینه، رویا بافی کنه، به دوستاش بگه،منتظرش باشه و خلاصه هیجان داشته باشه.
سورپرایز برای بزرگترا بهتره تا بچه ها

سورپرایز دوم:

مهر ماه 94
داداشی چند سالی هست که دانشجو یه شهر دور و قشنگ شده و چون تولدش تو مهر ماه هست نتونستیم این 3 سال کنارهم باشیم. از چند ماه قبل این فکر توی سرم هست که به نوعی برای روز تولدش سورپرایزش کنم. تو خونه مطرح کردم و همه موافق بودن. فکرم  این بود که اینترنتی یا تلفنی به یه قنادی خوب اونجا کیک سفارش بدم و با شمع و فشفشه و سایر ملزومات و بعد با یکی از دوستاش هم هماهنگ کنم که بره و بگیره. از یک دوست عزیز خودم هم که اونجاست راهنمایی خواستم و طبق انتظارم اون دوست گل و مهربون پیشنهاد داد که خودش زحمتشو بکشه ولی من میدونستم که این روزا خیلی سرش شلوغه و از طرفی هم دانشجوی دانشگاه برادرک نبود و گیر بازار دم در دانشگاه و کارت دانشجویی خواستن و از طرفی بردن کیک به سر کلاس و یا خوابگاه ایجاب می کرد که یکی از دوستاش باشه که البته پسر هستن و میتونن خوابگاه برن.
اما تو این فکر بودم که اگر همکلاسی داداش کلاس داشته باشه و نتونه امروز بره از دوست گل خودم بخوام که زحمتشو بکشه و تهیش کنه و به دست همکلاسی برادرم برسونه.و البته دوست من که یک خانم فوق العاده باسلیقه ست حتما کیک قشنگتری انتخاب می کنه و به جزییات بیشتری که من مد نظرم بود توجه میکنه...
تا اینجا همه این برنامه ریزی ها تو فکر من بود! تا دیروز عصر که زنگ زدم به همکلاسی داداش و خودمو معرفی کردم و بهش گفتم داستان چیه، کلی هم استقبال کرد و گفت من با بقیه دوستام هم صحبت می کنم و بهتون خبر میدم( البته شماره این دوستشو با ترفند خاصی از برادرم گرفته بودم!)
منم گفتم دیگه خودتون برنامه کلاس و خوابگاه رو بررسی کنید و ببینید چه زمانی و کجا مناسب تره و کی میتونید برید. حتی یه جورایی به خاطر نوع کلاسشون قرار شد فردا(چهارشنبه) و یک روز بعد تولدش سورپرایزش کنیم. و اولش تاکید هم کردم که اگر تونست اوکی کنه برنامشو حتما شماره کارت بده تا هزینه کیک و ... رو به حسابش بریزم.
کل دیشب و امروز رو منتظر خبرش بودم.
ظهر مامان زنگ زد و پرسید چه خبر؟
منم گفتم هنوز که تماس نگرفته. منتظر بودم خودش تماس بگیره چون نمیخواستم اگر کاری کلاسی چیزی داره برنامش بهم بخوره و اذیت بشه
تا عصر چند بار باهاش تماس گرفتم اما جواب نداد. 
حتی چون میخواستیم سورپرایز بشه قرارگذاشتیم که امروز به داداش تبریک هم نگیم تا فردا!
خبری نشد و تماس های منم بی پاسخ موند.
مامان می گفت اگر جواب نداد دیگه زنگ نزن، بنده خدا دانشجو هست و کلاس داره شاید نتونه و توی رو دروایستی بیفته
گفتم میدونم مامان خودمم نمیخوام کسی اذیت شه اما اگر جواب میداد اقلا تکلیفمونو می دونستم و یه فکر دیگه می کردم.
واقعا دلم می خواست که این اتفاق بیفته حتی به دوست خودمم گفتم که کلی برای این سورپرایز از راه دور هیجان دارم.
این میون نگران هم شده بودم که نکنه کدورتی بینشونه که دوستش حتی یه زنگ نزد خبر بده گرچه پسر بسیار مودبی بود و خیلی هم پشت تلفن استقبال کرد....
نمیدونم چرا یک لحظه هم به این فکر نکردم که ممکنه غرور مردانه یک مرد جوان دهه هفتادی بهش اجازه نداده که تماس بگیره و بگه من اوکی هستم اینم شماره کارتم!
دیدم داداش زنگ زده بهش زنگ زدم جواب نداد و خلاصه بعد چند بار تماس جواب داد و توی سرو صدایی که میومد من فقط یه چیزو شنیدم! لحن پر از خوشی برادرک که می گفت "آبجییییی بچه ها سورپرازم کردن"
نمیدونستم بخندم یا عصبانی باشم!
از یک طرف خوشحال بودم که این اتفاق افتاده از طرف دیگه اصلا برنامه من این نبود!!!!
قرار بود با من هماهنگی کنه دوستش، کلی فکر و برنامه داشتم اصلا قرار بود این  از طرف ما برگزار بشه نه اینکه اون طفلی ها از طرف خودشون تولد بگیرن و....
خیلی لجم گرفته بود! خب این چه کاریه پسر خوب!
ولی بعدش به خوشحالی برادرم که فکر کردم. به اینکه کلی تو خواگاهشون جشن گرفتن و کنارهم بهشون خوش گذشته حس های بدم رفت. اصلا شاید اینجوری قشنگ تر بوده برای داداشم 
قشنگ تر از اون پیام آخر شبش تو تلگرام بود که نوشت "قربونتون برم، مرسی که از راه دور هم منو دوست دارید"
و آرامش دهنده هست که دوستان خوبی داره که با یه جمله من براش تولد گرفتن و انقدر هوای همو دارن و البته یه عذاب وجدان بابت هزینه ای که متقبل شدن و ما اصلا اینو نمی خواستیم. 
طفلکی ها دانشجو هستن و توی شهر غریب با پول تو جیبی مشخص! نمیدونم شایدم مبلغی نباشه ها ولی چون میخواستم این بخشی از هدیه من باشه و کس دیگه ای هزینه نکنه الان انقدر فکرم رو درگیر کرده! امیدوارم بتونم این هزینه رو براشون جبران کنم

اینجا هم من یه چیزو یاد گرفتم:

" برای سورپرایز کردن برادرتون با دوستان جوانش برنامه نچینین چون اونا کار خودشونو می کنن!! "


تولدت مبارک مهربان ترین، مسئولیت پذیرترین، حمایتگر ترین و بهترین برادر دنیا
چقدر خوشحالم که به دنیای ما اومدی
برات آرزو می کنم که همیشه سلامت باشی و کار درست رو انجام بدی و راه درستو بری و موفق و سربلند باشی
در پناه حق باشی عزیزکمم

خدای خوبم هوای همه عزیزانی که از خانواده هاشون دور هستن خصوصا دانشجوها رو داشته باش  و تنهاشون نذار
آمین


نظرات() 
مهدیه ماه
شنبه 18 مهر 1394 12:28 ب.ظ
سلام..ممنون از پیام تبریکتون
تولد برادرتون هم مبارک باشه.الهی بهترین ها نصیبش بشه.
پاسخ بهسا : سلام عزیزم
ممنونم.نی نی شماهم انشالا سلامت باشه
بودا
جمعه 17 مهر 1394 06:06 ب.ظ
سلام بهسا بانوی عزیز
تولد برادر محترمتون مبارک باشه و انشاءا... که سالیان سال در صحت سلامت زندگی کنه در کنار خانواده
من هم موافق سورپرایز کردن نیستم همیشه از قبل برای کاری که میخوام انجام بدم همه رو خبر میکنم
حتی دوس دارم برای خودم هم از قبل همه چی با هماهنگی و ترجیحا با سلیقه خودم انجام بشه
تولد برادرتون البته باید خیلی خوب به یاد موندنی شده باشه
گاهی بد نیست که در جمع همسالان باشیم
و با دوستایی که قسمتی از شخصیت ما رو میسازن جشنی بگیریم به شیوه خاص خودش
همیشه به شادی و خرمی بانو
پاسخ بهسا : سلام جناب بودا
ممنونم از تبریکتون. امیدوارم شماهم همیشه سلامت باشید.
سورپرایز اگر خوب و بجا باشه خوبه مثلا همچین ریز بفهمی طرف مقابل چی و چه فضایی رو دوست داره و انجامش بدی ولی بعضی وقتا هم قبول دارم که شاید نتیجه عکس بده و خوب نباشه
خداروشکر خیلی بهش خوش گذشته بود. دقیقا اینجور جشنا خیلی صمیمانه و لذت بخشن و بعدش هم حسابی خاطره میشن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :